@♛ ᗩ ♆ ᖙ ᗩ ♛(خاله ريزه)
بی هیچ صدایی می آیند
زمانی که نمی دانی
در دلت یک مزرعه آرزو می کارند و...
بی هیج نشانی از دلت می گریزند
تا تمام چیزی که به یاد می آوری
حسرتی باشد به درازای زندگی
چه قدر بی رحمند رویاهـاا ...
@امیر (رهگذر)
وقتی که اوج می گرفتم
فکر کردم پرواز می کنم تا آن دور دست های دور !
آنجا که هیچ گنجشک و هیچ کلاغی پرواز نمی کند ...
و دست می کشم روی ابرها ...
و مرطوب می شوم از نفس باد ...
وشاید می روم تا خود ستاره !
همان ستاره ی کم سوی دوست داشتنی که خیلی بالاست ...
اما همین که نخ را کشید !
فهمیدم که بادبادک ها فقط به اندازه ی نخ قرقره شان پرواز می کنند !
گفتم بنویســم به یاد تو... یادم آمد که پیشتر از غافلان بوده ام ... گفتم بنویســم با عشق به تو... یادم آمد هنوز عاشق نشده ام... گفتم پس بگذار کمی باخورشــید باشم برای طلــوع ... یادم آمد که من سالها پیش غروب کرده ام ... گفتم پس بگذار کمی دعا کنم برای آمدنت ... و چنین دعا کردم: اللهم عجل لوليك الفرج ........