و امروز سالنامه ای رو که دستم بود با عصبانیت اونقدر محکم زدم رویِ میز که دستایِ خودم بعدش میلرزید! و بعد داد زدم که : آخرین بارت باشه رو حرفِ من حرف میزنی.. / گناه داشت، اون هیچ تقصیری نداشت! حالا کلی عذاب وجدان گرفتم .. : (
فک نمی کردم اینقد ساده باشه مرگ . یهو میذارنت تو آمبولانس / یهمو میشورنت / یهمو میذارنت تو خاک . بدون ِ اینکه بتونی پا شی . بگی آخ! بگی من تنها نذارید . پدر بزرگم آدم فوق العاده ای بود. یکی از فوق العاده هایی ک تو زندگی هر کسی ممکنه باشه یا شایدم نباشه . . . چقد آدم فهمیده و محترمی بود . چقد از تنهایی بدش میومد و الان چقد تنهاست . . .
اینجا هم #تموم. الان آخرِ خطه... دوس ندارَم قولی بِدَم و پاش نمونَم. آموزش داستان نویسی رو که تموم کردَم میرَم. میرَم از اینجا از همه جا... نه اس ام اس نه تلفن نه حرف نه دردودل هیچی نمیخوام... هیچی... #سوال نپرسید... plz ...