فشار دستهایش کمتر و کمتر شد و جلوی چشمهای به خون نشسته من تمام کرد... تا اون روز و اون لحظه، من هرگز مرگ عزیزی رو تجربه نکرده بودم. خیلی تلخ بود. اونقدر تلخ که هنوز با یادآوریش سینه ام می سوزه و هنوزم هم یکی از تلخ ترین خاطره های زندگیمه...! تنها خاطره ای که دارم.. خاطره ای ندارم !!!
قایقی خواهم ساخت, خواهم انداخت به آب ... قایقم سوراخ خواهد شد ... دست به شنا خواهم زد ... خسته خواهم شد ... کوسه مرا خواهد خورد ... خــــُــــ چه مرضی هست ..؟ بمونم تو خونه بهتر نیست #سهراب...