- #الهه ، الهه ! پاشو @الهه
- چيه ؟ چه خبر شده ؟!
- مي خوايم بريم !
- كجا ؟!
- اردو !
- با #فرشاد ؟؟! @فرشاد
- عزيزم ، فراموش كن ! بخواب ! #آنـــا اين را گفت و به اعلاميه اي كه در دستش بود خيره شد .@anahita #فریبا با يك حركت تيز ، مثل هميشه ! ليوان آبي ظاهر و روي سر الهه خالي كرد !
- WoW ! بارون اومد ؟!
- اينو بخون !
آنـا اين را گفت و اعلاميه را به سمت الهه گرفت ...
>> اردوي تجسسي مخصوص اعضایِ خوابگاه
مكان : دره اورندو
تاريخ حركت : 25 جولاي
تاريخ برگشت : ؟!
امضا ؛ مدیریتِ اعظم >>
- Wow ، WoW ، واقعا WoW !
- الهه اينم تو اعلاميه بود ؟!
توهمي از فرشاد : ؟!
- باشه آقا تو اعلاميه بود !
- ايول ايول اردو ، مي ريم دريا ! #رضا@reza p اين را گفت ، تيوپش را زير بغلش زد و عينك آفتابي ملخيش را به بند كلاه حصيري اش آويزان كرد !
فریبا ، الهه و آنا مشغول جمع آوري وسايل رزمي خود براي تميرن بيشتر در اردو و هواي آزاد بودند ، #علیرضا@علیرضا هر چند دقيقه يك بار عكسي را از جيب ردايش در مي آورد ، به آن خيره مي شد ، ذوق سر تا پايش را فرا مي گرفت و دوباره عكس را در جيبش مي گذاشت ! #عباس مشغول فرافكني با زيپ ساكش بود ، فرشاد رو به الهه خيره شده بود و داشت سیمِ سرور را به جاي چوب درون شومينه مي انداخت . #پدر-بزرگ@پـدربـزرگـــ ایـرانـی ... 8 چند كتاب فلسفی را روي انبوه كتاب هاي چيده شده در ساكش جا مي داد ، #شهرام@شَـہ ـرامـ ـ و #نیما هم كه ساك خود را بسته بودند ، براي خالي نبودن عريضه مشغول ديدن دي.وي.دي نیما @Jangal بودند .
- کاربرهایِ ساده !
همه با تعجب به سمت @محمّدحسین#محمد-حسین برگشتند ؛
- مشكلي پيش اومده بِرودرِ من ؟!
- نه هاني ! ( ملت در اين صحنه : ! ( فقط دارم به حالتون افسوس مي خورم چون ممكنه هيچ وقت نبينمتون !
-جانم ؟!
- دقت نكردين تاريخ برگشت روي اعلاميه پاك شده بود ؟! دره اورندو جاي خطرناكيه ممكنه هيچ وقت برنگردين !
- برنگردين !؟ مگه تو با ما نمياي ؟!
-نه عزيز من ! من بايد براي پاره ای از تحقیقات بمونم ! ساري نمي تونم بيام !
- منم آمل نمي تونم بيام !
محمدحسین چشم غره اي به آنا رفت و از در سالن خارج شد .
همه بچه ها خيره به ديوار نگاه مي كردند ، هيچ كس ترسي كه در وجودش رخنه كرده بود را بروز نمي داد .
- هي بچه ها !
همه به سمت @خـانـوم ِمیکروب ِصـورتـی . .#نازگل برگشتند .
- همين الآن نيروهاي الهامي به من گفتند كه خود محمدحسین تاريخ رو پاك كرده بوده !
ملت : ايول آبجي دی:: !
فریبا لبخندي زد ؛
- تو خفنيت يه فنوني هست كه جوون ترايي مثل محمدحسین هنوز ياد نگرفتند !!
برای کسایی که دوسشون داری همیشه یه لحظه حق بزار.....برای اونایی که دوسشون داری..... اینورکیاناصدفترونهپریساودوستدارپری سافریبا جوجووبیتاورویاومتینارضوانیاسی وشادیمانیاو هیواماه منمهساو رویاوفاطیرها ونگاربرای اونا هم که شده یه لحظه لبخند بزن
.:. مـــــــقــــدمـــه .:.
در سحرگاه يك روز سرد زمستاني ، كواك كواك هايي كه در هنگام كوچ از سايرين جلو افتاده بودند ، بر روي پشت بام كلبه اي چوبي فرود آمدند ، تا تا رسيدن سايرين ، خستگي اين سفر را از تن خود بربيفكنند !
در همين هنگام صداي گريه بچه اي فضاي خانه را پر كرد و پشت بام را به لرزه در آورد !!!
كواك كواك ها شروع به رقصيدن بر روي سقف كردند ، صداي رقص و پايكوبي از خانه بلند شد ، آن زن و مرد پس از سال ها صاحب فرزندي شده بودند .
.:. يك سال بعد ، دهكده شان پينگ .:.
كواك كواك هايي كه به موقع رسيده بودند ، به كوچ خود ادامه دادند : ...
.:. دو سال بعد ، همان جا !.:.
سيل شديد همه خانه ها را در هم كوبيده بود .
الوار ها و وسايل خانگي بر روي آب به چشم مي خورد ! همه اهالي دهكده جان خود را از دست داده بودند ...
سكوتي سنگين بر همه جا حكمفرما شده بود ، كه ناگهان صداي گريه اي آشنا آن را بر هم زد و توجه دسته اي از كواك كواك ها كه از كوچ عقب افتاده بودند ، به خود جلب كرد .
در گوشه اي از آب سطل قرمز رنگي را ديدند كه كودكي در آن گريه مي كند ، يكي از كواك كواك ها با نوك ، او را از پيرهنش گرفت و همراه بقيه به شمال كوچ كرد .
آن كودك در نزد صاحب كواك كواك ها ، استاد سين جينگ ناكازاكي تعليم يافت ؛ در چهار سالگي الفبا را از حفظ بود ، در پنج سالگي كونگ فو را به اتمام رساند و مقام استاديش را دريافت كرد ، در شش سالگي سبك پنجه هاي آهنين گربه همساده را به نام خودش ثبت كرد ، كمي بعد استاد مُرد و او خود را دوباره به دست آب سپرد و آب او را به سوي دهکده ی دنبالر آورد ، فنچ / فریبایِ کوچکِ غصه را !
.:. 15 سال بعـــــد ، سالنِ کنفرانساتِ فرابین المللیِ خوابگاه .:.
دوربين كلوز آپِ يه تربچه رو نشون مي ده !
كم كم زوم اوت مي كنه .
دو نفر جلوي يه كپه سبزي آش مشغول كار هستند .
- آره @✔کتــ☾ــے ...#کتی جون ! ديروز رفته بودم خريد . نمي دوني يارو چقدر گرون فروش بود ...
- واااي ! @آناهیتا#آنــا جون راس مي گي ، اين گرونيم اين روزا همه رو درمونده كرده ، همين همساده ي ما ...
فریبا چون به علت حساسيت دستش به گِل ، نمي تونست سبزي پاك كنه ، به مبل تكيه داده بود و اون دو تا رو تماشا مي كرد .
ناگهان دور آنا و کتی رو هاله اي قرمز رنگی فرا مي گيره .
يه صداي طبل از پشت سرشون مياد و موسيقي متن با صداي محمد اصفهاني به گوش مي رسه .
چشم فریبا درد مي گیره و به به نقطه ی نامعلومی خیره میشه ...
.:. #فــــلش-بکـــــــ دو ماه قبل .:.
" ميزگرد اختصاصي فریبا و صدایِ قرمز رنگ "
فریبا در حالي كه اشك تو چشماش جمع شده بود به محلي كه صداي قرمز ! از اون به گوش مي رسه ! نگاه مي كنه و مي گه :
- آآممم ، قربان ... من واقعن نمیدونم چطور میتونم این کارِ شوما رو جبران کنم ... مدیریتِ خوابگاه اونم با این همه مخاطب خاص و عامی که وجود دارن ، این واقعن کارِ سختیِ ، آقا ؟!!!
- مگه گفته هاي من مي تونه لياقت تو رو داشته باشه ؟!