*mahsa*
دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هرروز برای دلم مشتری آمد و رفت وهی این و آن سرسری آمد و رفت ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشانکرد دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد یکی گفت چرا این اتاق پر از دود و آه است یکی گفت چه دیوار هایش سیاه است. یکی گفت چرا نور اینجا کم است و آن دیگری گفت و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است! و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری ومن تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟ و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست و من روی آن در نوشتم: ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم از این پس به جز او کسی را نداریم.
*mahsa*
دوست دارم در خیابان با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم !
*mahsa*
وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید هی صدا در کوه،هی “من عاشقت هستم” شکست بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست …
*mahsa*
تو رو نقاشی کشیدم به یه رنگِ خوبِ آبی تو شدی شبیه دریا یا به رنگِ آسمونِ آبی تو رو نقاشی کشیدم با یه رنگِ ارغوانی دیدم تو، نیلوفری و حیف تو مرداب بمونی کشیدم عکسِ تو رو من سرخ، شبیه رنگِ آتیش رنگ اون لالۀ قرمز همون که یه روزی دادیش دوباره، تو رو کشیدم پاک و معصوم، پرتقالی شبیه، بهارِ نارنج که توی بهار بخوابی تو رو من کشیدم این بار سفید و، بدون رنگی شبیه عشق، شدی این بار چه میاد بهت یه رنگی یا که نه، تو رو سیاه کشیدم تو رو پیش ماه نشوندم انگاری خودِ شبی تو ماه و اشتباه کشیدم تو به رنگِ زرد شدی و شدی تو، شبیه پائیز هر رنگی شدی قشنگ بود حتی غمگین، مثل پائیز دیدم که فایده نداره تو رو نقاشی کشیدن تو که تصویری نداری نمیشه، عشق و کشیدن این شد که، غزل سرودم از تو و چهرۀ زیبات می دونم سردِ کلامم تو ببخش، به رنگ چشمات
*mahsa*
✔ آهــــاے آدم هــــا (!) مـــــرا ڪہ هـیـچ مـقـصـدے بـه نـامـم و هـیـچ چـشـمـے در انـتـظـارم نـیـسـت را بـبـخـشـیـد /. ڪہ بـا بـودنـم تـرافـیـڪ ڪـــرده ام ×
*mahsa*
جاده هنوز خیس است و من همچنان می روم به خیال رد پای اشکهایت ولی تردید مرا زجر می دهد نمی دانم این خیسی اشکهای توست یا خیسی شرم این جاده از شکست دوباره من؟؟؟
*mahsa*
دوباره دلم برایت تنگ شده است ، دوباره دلم هوای تو را کرده است. دلم میخواهد همیشه در کنارم باشی و من نیز برایت از عشق بگویم. بگویم که خیلی برایم عزیزی ، برایم بهترینی. دلم تنگ است و تو نیستی ، باید با این دلتنگی بسازم و بسوزم. دلم تنگ است برای راه رفتن در کنارت ، دست گذاشتن در دستانت ، نگاه به آن چشمهای زیبایت. فاصله بین من و تو غوغا می کند و این قلب را دلتنگتر می کند. کاش در کنارم بودی ، خیلی دلم گرفته است. وقتی دلم تنگ می شود در گوشه ای مینشینم و به یاد آن لحظه که در کنارمی اشک میریزم. کاش همیشه در کنارم بودی و حتی یک لحظه نیز از من دور نمیشدی. این دل بدجور بهانه تو را میگیرد ، نمی دانم چگونه با این دل بهانه گیرم بسازم!
*mahsa*
در سخت ترین لحظات سعی کرده ام باور داشته باشم همیشه در کنار من هستی خدایا پس در زیباترین لحظات چرا تنهایم می گذاری؟ شاید اقبالم باشد که لحظه ای زیبا برایم فراهم نگشته
*mahsa*
گونه های خیسم زا نمی توانم پنهان کنم سرنوشت را نمی توانم انکار کنم اما خداوندا چرا در نگاه یک کودک منتظر اشک را نمی بینی چرا سردی دستهای یک کودک بی پناه را حس نمی کنی خداوندا سرنوشت چرا بد نوشت و چرا اینگونه نوشت بازی روزگار با ما چرا اینگونه نوشت روزگاری تلخ حسرت نگاه سردی دست چشمهای خیس و دلهای غمگین و خسته خداوندا جوابی برای اینها ندارم؟؟؟؟
*mahsa*
شکایت و گله ای نیست اما چرا تقدیر را این گونه رقم زده ای خداوندا چه کسی جواب این همه سوالهای مرا خواهد داد خداوندا قسمت و حکمتت چرا اینگونه است سکوت می کنم تا جوابی رسد
*mahsa*
از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !
مگر هردو از یک تن نیست؟
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.
*mahsa*
آدمی دو قلب دارد قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر. قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد همان که گاهی می شکند گاهی می گیرد و گاهی می سوزد گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه و گاهی هم از دست می رود... با این دل است که عاشق می شویم با این دل است که دعا می کنیم با همین دل است که نفرین می کنیم و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم... اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم. این قلب اما در سینه جا نمی شود و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد سیاه و سنگ هم نمی شود از دست هم نمی رود زلال است و جاری مثل رود و نسیم و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد وقتی تو می رنجی او می بخشد... این قلب کار خودش را می کند نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند به خاطر قلب دیگر
*mahsa*
این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت ! این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق ! به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟ چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود ! چه زیباست لحظه ای که سر نوشت با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد! چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما ! این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم .... و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود ! آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟ سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟
*mahsa*
اگر پسر ها نبودن کی خونه رو میکرد باغ وحش؟ اگر پسرها نبودن تو دانشگاه استاد کیو ضایع میکرد؟؟ اگر پسرها نبودن دخترها به چی میخندیدن؟ اگر پسر ها نبودن دخترها کیو سرکار میذاشتن؟ اگر پسرها نبودن کی آشغالارو میذاشت دم در؟ اگر پسرها نبودن دخترا واسه کی عشوه میریختن؟ اگر پسرها نبودن کی نمره هاش همیشه تک بود؟