مهشاد
وقتی دهکده ای میسوزد همه دودش رامیبینند اما وقتی قلبی اتش می گیرد کسی شعله اش را نمی بیند.
مهشاد
اگه قلبت زندان بود،گناهی میکردم که تاوانش حبس ابد باشه
مهشاد
گاه گاهی که دلم تنگ و نگاهم ابری است ، کاش میشد که تو را میدیدم
مهشاد
آرزو دارم شبی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را میرسد روزی که بی من لحظه ها را سرکنی میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی میرسد روزی که شبها در کنار عکس من نامه های کهنه ام را مو به مو ازبر کنی . . .
مهشاد
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی بجز سلام نتونی بگی . . .
مهشاد
تنها گرگها نیستند که لباس میش می پوشند گاهی پرستوها هم لباس مرغ عشق برتن می کنند.. عاشق که شدی کوچ میکنند
مهشاد
تو که رفتی پریشون شد خیالم ، همه گفتن که من دیوونه حالم ، نمی دونن که این دیوونه در فکر شفا نیست ، که هرچی باشه اما بی وفا نیست
مهشاد
میخوام بهت بگم که بی وفا بودی رفتی عهد و قسمهامون و شکوندی رفتی و چشم من مونده به راه تو حالا من بی وفا ترم یا تو
مهشاد
آنچنان رسم وفا مرد که ترسم روزی / لیلی زنده شود یادی ز مجنون نکند
مهشاد
بی وفا پشت این پنجره جز هیچ بزرگ چیزی نیست آنقدر ساده گذاشتی که بگریم که نفهمیدی سیل، توراهم برد جز هیچ ، هیچ ندارم که بگویم این آخرین خنده های لاغرم بود شاید دیگر مرا نبینی !
مهشاد
دلم برای کسی تنگ است که افتاب صداقت را به میهمانی گل های باغ می اورد.و گیسوان بلندش را به ابها می دادو دستهای سپیدش را به باد می بخشید دلم برای کسی تنگ است که همچون کودک معصومی دلش برای دلم سوخت و مهربانی نثار من می کرد
مهشاد
به خیال کدامین آرزو ، صفای با تو بودن را از ما گرفتی ای بی وفا ؟
مهشاد
کسی که رنگ پریدگی خزان را ادراک کرده باشد به نیرنگ گل های رنگ رنگ دل نخواهد بست به بی وفایی چون تو دیگر هرگز اعتماد نخواهم کرد
مهشاد
میان دست من و تو هزار فرسنگ است غریب مانده دلم بی وفا دلم تنگ است سراغ چشم ترم را چرا نمی گیری مگر جنس دل نازک تو از سنگ است