مهشاد
زندگی دو چیز به من آموخت : مرگ آرزوها ، آرزوی مرگ
مهشاد
شاید آنروز که سهراب نوشت : (تا شقایق هست زندگی باید کرد) ، خبری از دل پردرد گل یاس نداشت ، باید اینجور می نوشت : هرگلی هم باشد چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبارست .
مهشاد
دیوانه با چوب کبریت میخواست دریا را آتش بزند ، چوب کبریت سوخت ، دریا خندید ، دیوانه رفت ، فردا با لیوانی پر از آب رو به سوی خورشید
مهشاد
به کجا کشیده کارم که فقط غم تو دارم ، ندهد دگر می آرام که به عشق تو خمارم
مهشاد
از ما که گذشت ! ولی به دیگری موقتی بودنت را گوشزد کن تا از همان اول فکری به حال جای خالیت کند .
مهشاد
سنگهایی که به دیوار فراق تو زدم ، کعبه میشد من اگر خانه بنا می کردم .
مهشاد
جای خالیت را نفس عمیق می کشم ، عطرت از تو باوفاتر است .
مهشاد
نامه هایم که چراغ قلبت را روشن نکرد ! امشب تمامشان را بسوزان شاید بتوانی تنهایی ات را ببینی !