مهشاد
خدایا من حواسم به همه هست به جز تو
پس تو هم حق داری، حواست به همه باشه به جز من . . .
مهشاد
خیلی از یخ کردن های ما از سرما نیست! لحن بعضی ها زمستونیه!
مهشاد
خروسه شلـوغ کاری مینکه مـیـذارنش تو فـریـزر… صـبـح که میرن سروقتش میبنن عــرق کرده… بهش میگن چـرا عرق کردی؟؟؟؟!!! میگه: هر کاری کردم نتونستم رون این مرغا رو باز کنم
مهشاد
غضنفر میره قهوه خونه میگه یه فنجون قهوه چنده..؟ -طرف میگه پونصد غضنفر میگه شکرش چنده..؟ -میگه مجانیه غضنفر میگه پس ۲کیلو شکر بده
مهشاد
دﺧﺘﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ ﭼﻨﺪﻩ؟
ﭘﺴﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ ﭼﻨﺪﻩ؟
ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﯾـﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟
ﭘﺴﺮ: ﺩﯾـﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟
ﺩﺧﺘﺮ: ﭼـﺮﺍ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﭘﺴﺮ: ﭼـﺮﺍ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﻭﺳـﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ
ﭘﺴﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ چهار ﻭ سی ﻭ هشت ﺩﻗﯿﻘه !!!
مهشاد
عکس: لوتی ترین رفیقای دنیا
مهشاد
آدمهای ساده رو دوست دارم. همان ها که بدی هیچ کس رو باور ندارن. همون ها که برای همه لبخند دارند. همون ها که همیشه هستند، برای همه هستند. آدمهای ساده رو باید مثل یک تابلوی نقاشی زيبا ساعتها تماشا کرد؛ عمرشون کوتاه ست. چون بعضي ها كه نميخوان با اين خصلت زيبا آشنا باشند با خيال زرنگ بودن یا ازشون سوء استفاده می کنن یا زمینشون میزنن یا درس ساده نبودن بهشان می دهد. آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب “آدم” می دهند .
مهشاد
مثل یک درنای زیبا تا افق پرواز کن نغمه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن زندگی تکرارِ زخمِ کهنه دیروز نیست بالهای خسته ات را رو به فردا باز کن ...
مهشاد
مهم نیست که از چه چیزهایی و به چه مقدار دارید ... اگر ندانید که چگونه از آنها استفاده کنید، هیچ چیز کفایت نمیکند .
مهشاد
آری ، می دانم که " خط فقر جاییست میان ِ بود و نبود تو ... جاییست میان ِ دار و ندار من ... "
مهشاد
<b>خيابان نيست كه از همان جايي آمدي بروي ... بفهم! ... اين لامصب اسمش احساس است. </b>
مهشاد
پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم "..... یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد . راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشو
مهشاد
امام حسین علیهالسلام:
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند .
مهشاد
کاش می شد همدلی را قاب کرد،ساکنان شهر غم را خواب کرد کاش می شد نور چشمان تو را،جانشین تابش مهتاب کرد . . .