مهشاد
اشکهایم که سرازیر میشوند…… دیری نمی پایدکه قندیل می بندد… عجیب سرد است هوای نبودنت
مهشاد
واژه هایم رنگ باران دارد وقتی از تو مینوسم قلبم خیس دلتنگی است وچشمانم طوفانی
مهشاد
دل است دیگر یا شور میزند یا تنگ میشود یا میشکند آخر هم مهر سنگ بودن …میخورد روی پیشانیاش
مهشاد
تو که رفتی دلم برایت تنگ شد حال که آمده ای در دلم جا نمیشوی
مهشاد
دل تنگم و جز روی خوشت در نظرم نیست در گیتی و افلاک به جز تو قمرم نیست با عشق تو شب را به سحر گاه رسانم بی لذت دیدار تو شب را سحرم نیست
مهشاد
بیقرار تو ام و در دل تنگم گله هاست ، آه ! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مهشاد
اشک من جاری شد… جای تو خالی بود جـــــــــای تـــــــــو … عکس تو درطاقچه ی کوچک قلبم خندید شعر دلتنگی من سخت گریست
مهشاد
چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که در آن هیچ بادی نمی وزد..
مهشاد
فـرهنـگ لـغـتهــا نـیـاز بـه ویــرایــش دارند بـرای مـعنی دلـتـنـگی احتیـاج بــه ایــنهــمـه کـلمه نــیـســت, دلتنـگی یــعنـــی تـــو . . .
مهشاد
منم دلتنگ رویت دلم آید به سویت چه کردی با دل من که کرده آرزویت .
مهشاد
دلتنگى”
حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره
تمنای بودنش رامیکند
مهشاد
از ساعت متنفرم ! این اختراع غریب بشر که مدام ، جای خالی حضورت را به رخ دلتنگی یادم می کشد!!
مهشاد
دلتنگى" حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره تمنای بودنش رامیکند