مجید
روزگاريست غريب /يادگاريست عجيب /اشك ها در طپش حادثه ها مي ريزد /حرفهاي تكراري، ارزو پوشالي، نفسم در پي يك ثانيه احساس لطيف، چشم ها درمانده ي لحظه ها ، جامانده، و خدايي كه به تو نزديك است، چمدانها بسته، واژه ها دلخسته ، همگي قصد سفررا به افق ها دارند، مردمان افسرده،ياس ها پژمرده، كوچه ابستن يك حس غريب، و من دلتنگ يك غربت به جا مانده از غروب... خدا نگهدار همه دوستان
مجید
انگشتت را / هرجای نقشه خواستی بگذار / فرقی نمی کند / ...تنهایی من / عمیق ترین جای جهان است / و انگشتان تو هیچ وقت / به عمق فاجعه پی نخواهند برد ...
مجید
کاش بر ساحل رودی خاموش/ عطر مرموز گیاهی بودم/ چو بر آنجا گذرت می افتاد/ بسراپای تو لب می سودم/ کاش چون نای شبان می خواندم/ بنوای دل دیوانه تو/ خفته بر هودج مواج نسیم/ می گذشتم ز در خانه تو...
مجید
و اکنون تو با مرگ رفته ای ؛/ و من این جا ، تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس ، گامی به تو نزدیک تر می شوم/ این زندگی من است ...
مجید
سکوت نکن ..../ سکوتت تمام کوچه های بی سر / تمام تاریکیهای تنها / تمام شبهای یک طرفه / تمام خیابانهای بی خط / تمام منی که نیستم ..../ سکوت تو بن بست تمام لحظه های من است / سکوت نکن نازنینم ...
مجید
شبی خواهد رسید از راه،/ ،که می تابد به حیرت ماه / می لرزد به غربت برگ ، / می پوید پریشان، باد. / فضا در ابری از اندوه/ درختان سر به روی شانه های هم / -غبارآلود و غمگین- / رازواری را به گوش یکدگر / آهسته می گویند. دری را بی امان در کوچه های دور می کوبند. / چراغ خانه ای خاموش، / درها بسته، / هیچ آهنگ پایی نیست. / کنار پنجره نوری، نوایی نیست... هراسان سر به ایوان می کشاند بید / به جز امواج تاریکی چه خواهد دید؟ / مگر امشب، کسی با آسمان، با برگ، با مهتاب / دیداری نخواهد داشت؟ / به این مرغی که کوکو می زند تنها، / مگر امشب کسی پاسخ نخواهد داد؟ / مگر امشب دلی در ماتم مردم نخواهد سوخت / مگر آن طبع شورانگیز، خورشیدی نخواهد زاد؟ / کسی اینگونه خاموشی ندارد یاد... / شگفت انگیز نجوایی است ! در و دیوار/ به دنبال کسی انگار/ می گردند و می پرسند: / از همسایه، از کوچه. / درخت از ماه، / ماه از برگ، / برگ از باد !
مجید
به پریشانی یک آرزوی آشفته /چه می دانم چگونه ؟ از تنهایی اتاق گریختم ...
مجید
هر کسی را نه بدان گونه که « هست »، احساس می کنند/ بدان گونه که « احساسش » می کنند ، هست
مجید
خدایا کفر نمیگویم،/ پریشانم، / چه میخواهی تو از جانم؟! / مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. / خداوندا! / اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی / لباس فقر پوشی / غرورت را برای تکه نانی / به زیر پای نامردان بیاندازی / و شب آهسته و خسته/ تهی دست و زبان بسته / به سوی خانه باز آیی/ زمین و آسمان را کفر میگویی/ نمیگویی؟! / خداوندا! / اگر در روز گرما خیز تابستان / تنت بر سایهی دیوار بگشایی / لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری / و قدری آن طرفتر / عمارتهای مرمرین بینی / و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد / زمین و آسمان را کفر میگویی/ نمیگویی؟! / خداوندا! / اگر روزی بشر گردی / ز حال بندگانت با خبر گردی/ پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. / خداوندا تو مسئولی / خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن / در این دنیا چه دشوار است، / چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ...
مجید
بعد از ماه های بلند زمستانی،/ نخستین بنفشه را می بینی!/ سنگی به شکل قلب میابی،/ درگذری!/ درشبی روشن از ستارگان،/ آوای بلبلی را میشنوی!/ با هشیاری ات در مقابل زندگیء/ هرروزرا./ هرروزرا./ افسون می کنی!/ باجادوی عشق...
مجید
چه دشوار شده است دم زدن !/ در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است/ و صدای هرگامی غمم !
مجید
تو بگو / وقتی خواب بودم / چه کسی مداد رنگیشُ برداشت / و / فاصله ها رو پٌررنگ کرد ؟؟