مجید
مرا زهره ی آن نیست که نامت را به زبان آرم ، در تو می نگرم و می میرم ...
مجید
اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت/ زمین در گردشش با تو، مداری تازه خواهد یافت/ درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد/ که عشق از کنده ی ما یادگاری تازه خواهد یافت/ بدین سان که من و تو با تفاهم عشق می سازیم/ از این پس عشق ورزی هم، قراری تازه خواهد یافت/ من و تو عشق را گسترده تر خواهیم کرد، آری/ که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت/ دهانت جوجه هایش را پریدن گر بیاموزد/ کلام از لهجه تو اعتباری تازه خواهد یافت/ تو خوب مطلقی، من خوب ها را با تو می سنجم/ بدینسان بعد از این خوبی عیاری تازه خواهد یافت/ دل من نیز با تو بعد از این پاییز طولانی/ پر از آواز و گل در گل بهاری تازه خواهد یافت/ جهان پیر- این دلگیر هم، با تو، کنار تو/ به چشم خسته ام نقش و نگاری تازه خواهد یافت
مجید
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند/ یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند/ یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم/ که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد/ یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم/ چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد./ عمری با حسرت و اندوه زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران/ باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم...
مجید
عشق را به کسانی بدهید که لایق آن هستند نه تشنه آن، زیرا تشنه روزی سیراب خواهد شد...
مجید
اشک رازیست...لبخند رازیست...عشق رازیست.../ اشک آنشب لبخند عشقم بود.../ قصه نیستم که بگویی...نغمه نیستم که بخوانی...صدا نیستم که بشنوی/ یا چیزی که چنان که بدانی...یا چیزی که چنان ببینی...من درد مشترکم را فریاد کن .../ دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست.../ ای دیر یافت که با تو سخن میگویم/ بسان که ابر با طوفان...بسان که علف با صحرا...بسان که باران با دریا...بسان که پرنده با راهها...بسان درخت که با جنگل سخن میگوید.../ زیرا که ریشه های تو را من دریا فته ام ...زیرا که صدای تو با صدای من آشناست...
مجید
نمی دانی تنهایی من چقدر بزرگ است/ حتی اگر هزار سیب از دستهایم بچینی باز هم نمی دانی که ریشه های این درخت تا چه عمقی از خاک فرو رفته اند/ و حتی اگر صد بارپرنده شوی و صدها لانه بر شاخه هایم بسازی باز هم سکوت سنگین نگاهم نمی شکند ،/ کاش می دانستی تنهاییم چقدر بزرگ است ...
مجید
کاش بر ساحل رودی خاموش/ عطر مرموز گیاهی بودم /چو بر آنجا گذرت می افتاد/ بسراپای تو لب می سودم /کاش چون نای شبان می خواندم/ بنوای دل دیوانه تو /خفته بر هودج مواج نسیم/ می گذشتم ز در خانه تو ....
مجید
دهانت را می بویند / مبادا گفته باشی << دوستت دارم>>/ دلت را می بویند/ روزگار غریبی ست نازنین!/ وعشق را / کنار تیرک راهبند/ تازیانه میزنند/ عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد/ در این بن بست کج وپیچ سرما/ آتش را/ به سوختبار سرود و شعر/ فروزان میدارند/ به اندیشیدن خطر مکن./ آن که در میکوبد شباهنگام / به کشتن چراغ آمده است. / نور را در پستوی خانه نهان باید کرد/ آنک قصابانند/ بر گذر گاهها / مستقر/ با کنده وساطوری خوب آلود / روزگار غریبی ست نازنین!/ روزگار غریبی ست نازنین./ و تبسم را جراحی میکنند / و ترانه را/ بر دهان./ شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد./ کباب قناری برآتش سوسن ویاس/ روزگار غریبی ست نازنین!/ ابلیس پیروز مست / سور عزای ما را بر سفره نشسته است. / خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد....
مجید
من امشب تا سحر بیدار می مانم/ دلم دریای طوفانيست / نگاهم می شکافد آسمانها را / و جایت پیش من خالیست! / به زیر شاخه ی تنها درخت خود/ لباس سبز می پوشم / و با یادت سرودی تلخ می خوانم / و چای تلخ می نوشم / من امشب مشت می کوبم / به دیواری که دلگیر است / خودم هم خوب می دانم / برای آرزو دیر است! / من امشب داد خواهم زد / دلم لبریز فریاد است / به روی خاطرات بد / صدای زوزه ی باد است / برو با خود ببر دیگر / از این جا ردّ پایت را ر / به آتش می کشم امشب / تمام نامه هایت را... / صدایم باز می لرزد / من امشب باز هم مستم / تو گفتی هر کجا باشی / من اما در دلت هستم / ولی پایان گرفت امشب / سقوط و گریه و ناله / کنار پنجره ، دیگر / نه گلدانی ، نه آلاله / همان بهتر که من امشب / ندیدم اشک چشمانت / زدم یک بوسه بر عکست / خدا یار و نگهدارت ...
مجید
مشت می کوبم بر در/ پنجه می سایم بر پنجره ها/ من دچار خفقانم خفقان/ من به تنگ آمده ام از همه چیز/ بگذارید هواری بزنم/ ای / با شما هستم/ این درها را باز کنید/ من به دنبال فضایی می گردم/ لب بامی/ سر کوهی/ دل صحرایی/ که در آنجا نفسی تازه کنم/ آه/ می خواهم فریاد بلندی بکشم/ که صدایم به شما هم برسد/ من به فریاد همانند کسی/ که نیازی به تنفس داد/ مشت می کوبد بر در/ پنجه می ساید بر پنجره ها/ محتاجم/ من هم آوازم را سر خواهم داد/ چاره درد مرا باید این داد کند/ از شما خفته ی چند/ چه کسی می آید با من فریاد کند ؟
مجید
بعد از ماه های بلند زمستانی، نخستین بنفشه را می بینی! سنگی به شکل قلب میابی، درگذری! درشبی روشن از ستارگان، آوای بلبلی را میشنوی! با هشیاری ات در مقابل زندگیء هرروزرا. هرروزرا. افسون می کنی! باجادوی عشق...
مجید
اگر دلت گرفته سکوت کن، این روزها هیچ کس معنای دلتنگی را نمیفهمد...
مجید
همه هستی من آیه تاریكیست/ كه ترا در خود تكرار كنان/ به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد/
مجید
Don’t count the years, count the [!]