somayeh
چقدردلم هوایت رامیکند حالاک دیگرهوایم رانداری....
somayeh
ودل........ارام باش..........هنوزوقتش نیس........دوباره شکستت میدهد..........دوباره خردخواهی شد..........توحریف عشق های این دوره نیستی!..پس ارام باش........وقتش ک رسیدخودش می اید.......
somayeh
یکی ازاقوامم امروزفوت کرد فقط17سالش بود.واسش یه فاتحه بفرستین خواهش میکنم چیز زیادی نیست فقط یه فاتحه
somayeh
بیمارستان و عشق :از لحظهای که در یکی از اتاقهای بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بیپایانی را ادامه میدادند. زن میخواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش میخواست او همان جا بماند.از حرفهای پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنهاآشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسرکه در دبیرستان درس میخواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یکتلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانهشان زنگ میزد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده میشد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمیکرد: «گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون میروید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درسهاچطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر میشود. بزودی برمی گردیم...»چند روز بعد پزشکها اتاق عمل را برای انجام عملجراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق ع
somayeh
قلب عزیزلطفاساکت..........درهمه کارهادخالت نکن!همین ک خون پمپاز میکنی کا[!]ت...........اگرهم خسته شدی اجباربکارنیس
somayeh
توی زندگی هر ادمی یه نفر هست که هیچوقت فراموش نمیشه... یه نفر که از همه ی دنیا بیشتر دوستش داری!!! یه مخاطب خاص که هرچقدر هم بزرگ باشی در مقابل اون خودتو کوچیک میدونی... +فقط به یاد همون یه نفر!!!
somayeh
خدایااااا نگاه کن عشقم داره میره نمیخوای جلوشوبگیری
somayeh
یکی ازاقوامم امروزفوت کرد فقط17سالش بود.واسش یه فاتحه بفرستین خواهش میکنم چیز زیادی نیست فقط یه فاتحه
somayeh
چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید.حال مادر به زودی خوب میشود و ما برمیگردیم.»نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتیدر داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره میکرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته بهمن گفت: «خواهش میکنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندهارا قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروختهام. برای این که نگران آیندهمان نشود، وانمود میکنم که دارم با تلفن حرف میزنم.» در آن لحظه متوجه شدمکه این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بینشان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازیهای رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفررا گرم میکرد
somayeh
هرجای این سرزمینی باش........ فقط هرروز خنده هایت رابرایم پست کن قلب من برای تپیدن نیازب انگیزه دارد
بازی با کلمات و دِل واژه ...
یه امشب بیاین غرورو بزاریم کنار...........اگه مث من ابری هستی ببار...........با لذت ببار نه از دوری نه از عشق ...........فقط برای سادگی خودمون
یاد تو زیباترین هدیه است برای خاطرِ من ...
12 سال و 11 ماه و 25 روز و 5 ساعت و 58 دقيقه قبل

12 سال و 11 ماه و 25 روز و 5 ساعت و 56 دقيقه قبل

12 سال و 11 ماه و 25 روز و 5 ساعت و 55 دقيقه قبل