اون روزی رو که به دنیا اومدی خوب یادمه:>>>{ #7_ماه_و_21_روز پیش ساعت 2و نیم نصفه شب بود.../ که:>( بهم خبر دادن پا گذاشتی به این دنیا که #اگه_چشات_رو_باز_کنی_پر_از_زیباییه...!!!) و از همون لحظه بود که:>>> شدی همه دنیام....!!!!} برام خیلی سخت بود که تا نزدیکای یه ماهگیت از #فرشته_ای_مثل_تو دور باشم ولی به اینکه #سالم ببینمت می ارزید.../ دیر به دیر میبنمت ولی:>>>{ یه لحظه هم شک نکن که:>> #نفسم_به_نفست_بنده.../ پس همیشه باش تا باشم} الان دلتنگی هامو اینجا برات مینویسم{#تو_خود_خود_دنبالر...!!} تا بعد ها که بزرگتر شدی:>> بیای اینجا و بخونیشون شاید اونموقع #دایی_ای_نباشه که نازت رو بکشه.../ شاید اونموقع داییت زیر یه مشت خاک باشه.../ {نمیخوام تلخش کنم} و یا شایدم اونموقع کنارت باشمو با هر #ناز_نگات و صدای خنده هات به عمرم اضافه شه..../خدایا برام حفظش کن و لبخندو هیچ وقت از لبش محو نکن{که میدونم #تا_خودش_نخواد_تو_نمیخوای...!!!}
آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان! قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران/ آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان / دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان! قصدم گلایه نیست، اجازه! نه به خدا! اصلا به این نوشته بگویید «داستان» من خسته ام از آتش و از خاک، از زمین از احتمال فاجعه، از آخرالزمان!
عروسی مان خوب برگزار شد . . . حالا در خانه خودمان نشسته ایم و این اولین شب آرامش ماست ، هنوز لباس عروس و کت شلوار دامادی بر تن مان است ، خسته ایم و این شیرین ترین خستگی دنیاست که پس از سال ها به هم رسیده ایم . . . با همان لباس عروس برمیخیزد و ۲ نخ سیگار میاورد و روی پاهایم مینشیند ، یکی بر لب من و دیگری بر لب او . . . چشم هایمان میخندد . . . میدانیم امشب چه خبر است و این هم شیرین ترین سیگار دنیا خواهد شد . . . چشم در چشم ، دست در دست و چند پک عمیق و فضای خانه مه آلود میشود . . . ناگاه لای انگشتانم داغ میشود و از این رویای شیرین بیرون می آیم . . . یادم می آید تو سال هاست که رفته ای بی معرفت و من هنوز با هر نخ سیگار غرق رویای تو می شوم . . .
اندكي شبيه دريا شده ام همين دريايي كه در حوض خانه ي همسايه است دهانم طعم آبي گرفته پاهايم جلبك بسته و در دلم هزار ماهي بي نام و نشان آشيانه كرده باز هم نيستي غروب چهارشنبه و كسي ناشناس واژه هاي علاقه را سر مي برد و كنج آواز مردگان مي اندازد نمي دانم شايد آخر دنياست كه عقربه ها به بن بست رسيده اند كاش بيايي سر بر شانه ات بگذارم و عريان ترين حرف هايم را شبيه هق هق پرنده هاي پر شكسته يادت بياورم هيچ لازم نيست دلهره ي آيينه از روييدن باد را به رخم بكشي من آن قدر طعم گس آيينه را چشيده ام كه محرم ترين آشناي باران شده ام آه ، عزيزم ، رايحه ات پيچيده بگو كجاي سه شنبه اي هنوز اما خيلي صبورم كه مي نشينم و از ته آيينه برايت انار مي چينم تا كي بگويم برگرد و تو بادبادكي را كه ته دريا به جلبك ها گير كرده بهانه بياوري براي نيامدنت اصلا بگذار طعم خاكستري شب رابچشم بگذار آن قدر شبيه دريا شوم كه تو ديگر به چشم نيايي بگذار بميرم ...
[!] ایه چرا مودیران رسیدگی نوکونیدی!!سال به دوازده ماه اینه فر نیه ایه مطلب نینیویسه آخه امانم مثلا گروهیما برگ چغندر نییم که!!زاکان جان شیمی همه کس ایپچه مره سر بزنید!!! اخه روزی ایتا پست نهن که هیچکسه نوکوشته تا الان!!شیمی منتظرم...(از زبان گروه این جا همه گیلکند)
سوگند جان.../
12 سال و 10 ماه و 30 روز و 6 ساعت و 49 دقيقه قبل
12 سال و 10 ماه و 30 روز و 6 ساعت و 48 دقيقه قبلبرن حرفاشون رو بزنن هر چی خودشون تصمیم گرفتن.../
12 سال و 10 ماه و 30 روز و 6 ساعت و 48 دقيقه قبلباشه واستا عکساش رو الان بهت خطاب میدم ببین پسرم چه چیزی یه

12 سال و 10 ماه و 30 روز و 6 ساعت و 43 دقيقه قبلبعد عکسا رو نشون هانا خانم بده
باشه داش.../
12 سال و 10 ماه و 30 روز و 6 ساعت و 40 دقيقه قبل