اون روزی رو که به دنیا اومدی خوب یادمه:>>>{ #7_ماه_و_21_روز پیش ساعت 2و نیم نصفه شب بود.../ که:>( بهم خبر دادن پا گذاشتی به این دنیا که #اگه_چشات_رو_باز_کنی_پر_از_زیباییه...!!!) و از همون لحظه بود که:>>> شدی همه دنیام....!!!!} برام خیلی سخت بود که تا نزدیکای یه ماهگیت از #فرشته_ای_مثل_تو دور باشم ولی به اینکه #سالم ببینمت می ارزید.../ دیر به دیر میبنمت ولی:>>>{ یه لحظه هم شک نکن که:>> #نفسم_به_نفست_بنده.../ پس همیشه باش تا باشم} الان دلتنگی هامو اینجا برات مینویسم{#تو_خود_خود_دنبالر...!!} تا بعد ها که بزرگتر شدی:>> بیای اینجا و بخونیشون شاید اونموقع #دایی_ای_نباشه که نازت رو بکشه.../ شاید اونموقع داییت زیر یه مشت خاک باشه.../ {نمیخوام تلخش کنم} و یا شایدم اونموقع کنارت باشمو با هر #ناز_نگات و صدای خنده هات به عمرم اضافه شه..../خدایا برام حفظش کن و لبخندو هیچ وقت از لبش محو نکن{که میدونم #تا_خودش_نخواد_تو_نمیخوای...!!!}
امروز تولد توست و بهترین زمانی که خدا میخواست مرا با هدیه ای شاد کند. آری درست است این هدیه قبل قبل از وجود خودم از آسمان آمده ولی مهم این است که از آن دل من بوده . . . تولدت مبارک@tarane@emad_timus
دختره ابروشو تتو کرده، دماغشو عمل کرده، گونه گذاشته، تو لباشم از این کوفتیا تزریق کرده در حد عروسم آرایش می کنه... خب ایشون داره واضح نشون میده که حالش از خودش بهم می خورده دیگه! کوبیده از اول ساخته.
دخترک آخرین دکمه ی لباسش را بست... جلوی آینه ماتیکش را تمدید کرد... روسری سر کرد.پول را برداشت و بیرون رفت... بغضش بیرون در ترکید... جلوی آینه یک قاب عکس زیبا بود با عکس دختری همسن او در آن... غبطه خورد به دختر مردک... واقعأ چه چیزی کم تر از او داشت به جز یک پدر پولدار از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردو از یک تن نیست؟ بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین. بفروش... از چسب هایت آنقدر میخرم که زخم هایت التیام یابد... زخم های من به درک... تمام پول هایی که امشب درآوردم از آن تو باشد... من فاحشه ام اما... هنوز هم "دل" دارم،دلی که زخم هایش،شاید،با چسب زخم های تو خوب شوند... بفروش...
بـــا تــوام دخـــتــر جــــان: پسري که از اين سرِ شهر ميکوبه مياد دنبال تو, پسري که بدون ترس و محکم, همه جا دستاشو دورت حلقه ميکنه, ... پسري که اس ام اساش کوتاه هست اما پر احساسه, پسري که دستات رو تو چراغ قرمزِ خيابونا محکمتر ميگيره, پسري که بي هوا برات اس ام اس هاي غمگين ميفرسته, پسري که تو بيرون رفتناي دسته جمعي ساکت تر از هميشه است, پسري که وقتي داري حرف ميزني تو صورتت لبخند ميزنه, پسري که موهاتو از جلوي چشمات ميزنه کنار, پسري که وقتي تو خودتي, قلقلکت ميده؛ اين پسر رو حق نداري اذيت کني؛ حق نداري
سوگند جان.../
12 سال و 10 ماه و 28 روز و 4 ساعت و 25 دقيقه قبل
12 سال و 10 ماه و 28 روز و 4 ساعت و 24 دقيقه قبلبرن حرفاشون رو بزنن هر چی خودشون تصمیم گرفتن.../
12 سال و 10 ماه و 28 روز و 4 ساعت و 24 دقيقه قبلباشه واستا عکساش رو الان بهت خطاب میدم ببین پسرم چه چیزی یه

12 سال و 10 ماه و 28 روز و 4 ساعت و 19 دقيقه قبلبعد عکسا رو نشون هانا خانم بده
باشه داش.../
12 سال و 10 ماه و 28 روز و 4 ساعت و 17 دقيقه قبل