mardomsalari
مائیم که اصل شادی و کان غمیم..... سرمایه دادیم و نهاد ستمیم __ پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم ..... آئینه زنگ خورده و جام جمیم
mardomsalari
کارگر خاکم و مزدور باد .....مزد مرا هرچه فلک داد،داد __ لانه بسی تنگ و دلم تنگ نیست....بس هنرم هست، ولی ننگ نیست
mardomsalari
ماهی و مرغ ز افغان من نخفت..... وآن شوخ دیده بین که سر از خواب بر نکرد
mardomsalari
یاد باد انکه ز ما وقت سفر یاد نکرد ..... به وداعی دل غم دیده ما شاد نکرد
mardomsalari
گفت:تا داروغه را گوئیم،در مسجد بخواب.....گفت:مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست __ گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان.....گفت: کار شرع ،کار درهم و دینار نیست
mardomsalari
بپا ای مسلمان به پا هموطن..... بزن تیغ بر خصم و دزد مسلمان نما
mardomsalari
بپا ای مسلمان به پا هموطن..... بزن تیغ بر خصم و دزد مسلم نما
mardomsalari
نمیشه غصه مارو یه لحظه تنها بزاره......نمیشه این قافله مارو تو خواب جا بزاره __ دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلاست......که می خواد عاشق که شد پا روی دنیا بزاره __ دوست دارم یه دست ازون بالا بیاد ما دوتا رو..... ببره از اینجا و اونور دنیا بزاره __ بی تو دنیا نمی ارزه و با من باشو بزار ...... همه دنیا منو همیشه تنها بزاره
mardomsalari
"هر فردی باید قادر باشد بر خوب و بد اعمال خودش قضاوت کند و به انتقاد و بازبینی رفتار خود بنشیند. آموزش در این مورد میتواند خیلی مؤثر باشد. بسیاری از مردان یا زنان خشن خود قربانی خشونت بودهاند. پبشرفت اجتماعی، تابوشکنی و آموزش مردم خیلی مؤثر است، اما با اینهمه حتی در جوامع پیشرفته هم خشونت خانگی ریشهکن نشده است. بنابراین باید به آموزش خیلی اهمیت داد.
mardomsalari
مسئله حفظ آبرو، شرم و ترس از افشاگری از عوامل مهم بازتولید تابوهای مربوط به خشونت در روابط خویشاوندی در جامعه ایران است. اگرچه در دو دهه گذشته خود افراد، گروههای زنان و هم نویسندگان در این مورد بسیار گفته و نوشتهاند، با این حال هنوز هم برای زنان ما سخن گفتن از تجربه شخصی خشونت در حریم خانواده بهخصوص در جمعی ناشناس دشوار است
mardomsalari
امشب که تنها،تنها نشستم....تنها به یاد رویای شیرین __ تو اکنون با یار دیگر،فکر ازار دیگر....من با این تنهائی خود ،میسازم بار دیگر __ کنون چون برگ پائیزم که تنها.....به روی تک درخی مانده بر جا __ بهار آرزو را سازم رها.....
mardomsalari
گفت درختی به باد: « - چند وزی ؟ » باد گفت: « - باد، بهاری کند گر چه تو پژمرده ای
mardomsalari
جعبه طلایی خرافات سلطه گري را گفتند چه خوری ؟ گفت: گوشت ملت گفتند:چه نوشی ؟ گفت: خون ملت ............ گفتند: چه پوشی ؟ گفت: پوست ملت وی را گفتند از چه راه اینها را بدست میاوری ؟ گفت: از جهل مردمان ! گفتند، ازجهل چگونه نگهداري و مراقبت ميكني؟ گفت در جعبة طلائي خرافات !
mardomsalari
دیدی که آخر آمد روز جدایی .....
سفر به خیر عزیزم خدانگهدار......
آه ای مسافر من وقتیکه خسته.....
به شهر خود رسیدی مرا به یاد آر
mardomsalari
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم......در این سرای فنا چشمه حیات منم __ وگر به قهر روی صد هزار بار ز من ..... به عاقبت به من آیی که انتهات منم