فکر کردم آسمان را مي توان تسخير کرد ... آب اقيانوس را با آه ِخود تبخير کرد ... فکر کردم رفتنت را مي توان از ياد برد ... هيچ مي دانستي دلم را رفتن ِ تــو < پيــر> کرد !!؟
نیم ساعت پیش ، خدا را دیدم.. قوز کرده با پالتوی ِ مشکی ِبلندش سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو ِ سیاه گذشت ، و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد.. آواز که خواند تازه فهمیدم ، "پدرم" را با او اشتباهی گرفته ام ...! "ح.پناهی"