مرضیه
از واژه هــــــای نَبـــــودَنتــــــ تَــــــه کشیـــــده امُ شعـــــــر هــــــای تنهــــــ ـــایی ام لَنگــــــ می زننـــــــد بیــــــا کــــــه می خـــــــواهَــــــم بـــــا تــــو بــــودَن را شـــــاعری کنَـــــــم در ادبیــــــ ـــات عشــــق
مرضیه
پيداست هنوز شقايق نشدي ... زنداني زندان دقايق نشدي ... وقتي که مرا از دل خود مي راني ... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي ... زرد است که لبريز حقايق شده است ...تلخ است که با درد موافق شده است ... شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ... پاييز بهاريست که عاشق شده است
مرضیه
من که از اینجا نمی روم . . . تو هم که هیچوقت نمی آیی ! میخواهم بدهم درهای بی دستگیره بسازند برای این خانه . . .
مرضیه
چه بی تفاوت زندگی میکنند آدم ها ... بی آنکه بدانند در گوشه ای از دنیا تمام دنیای کسی شده اند !!!
مرضیه
خــاصـیّتــــــ دُنــیاستــــــ .. کِـــــه در اُوج ِ داشـتــــن و خُـوشبَخــتـــــی دِلـــهره ی اَز دستــــــــــ دادن پـُــر رنـگـــــــ تـــر اَسـتــــــــ !!
مرضیه
هوا را هر چقدر که نفس بکشی باز برای کشیدنش ، بال بال می زنی ! مثل تو که هر چقدر که باشی باز باید باشی ! می فهمی چه می گویم ؟ بودنت مهم است ... ! همین ...
مرضیه
ایـنـکـــه میـان دسـتـانَـت لـحـظـه ای چـشـــم هــــایــــم را بـبـنــــدم… و دنـیــــا بـــه سکـوت صـــدای نَـفَـس هــایَـت فــــرو رَوَد نمیــــدانــــــی … چه هـیـجـــانــــی ست …
مرضیه
آغوش گرمم باش بگذار فراموش کنم لحظه هایی را که درسرمای بی کسی لرزیدم.
مرضیه
مداد را برداشتی... طرح مرا نه آنگونه که ھستم ، ھمان گونه که میخواستی کشیدی ! تمام بھانه رفتنت این است که عوض شده ام... مداد را بر می دارم طرح تو را ھمان گونه که ھستی می کشم می توانی بروی ...
مرضیه
صبرفریب بزرگیست … دیریست که باغوره ها کلنجار میروم حلوا نمیشود
مرضیه
فقط کا[!]ت صدایم کنی.....تا باور کنی دم اهورایی داری.....زنده میشم با نفست.....