دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مصطفی مستور (زاده: ۱۳۴۳ در اهواز) داستان‌نویس، پژوهشگر و مترجم ایرانی.
کلی ارادتمند ِ این جناب : )
تاکید میکنم فقط و فقط از مصطفی مستور

جزئیات گروه

شناسه 1722
وضعیت فعال
- گروه عادی
- دارای مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع شعر و ادبیات
ارسال 19 پست
عضو 40 کاربر
طرفدار 9 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 605
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 343
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 564

کاربران گروه

(40 کاربر)

مدیران گروه

(3 مدیر)

برچسب‌های کاربری

مصطفی مستور
شناسه‌: 1722 · شعر و ادبیات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
مصطفی مستور
مصطفی مستور

شاید خداوند در هیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی، خودش را اینگونه آشکار نکرده باشد. من گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان، پر از هراس می شوم و دلم شروع میکند به تپیدن. دلم آنقدر بلند بلند می تپد که بهت زده می دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را بگیرم !

مصطفی مستور
مصطفی مستور

پرهیز از نگاه کردن به کسی که شوق دیدنش کلافه ات میکند ، تردید مبهمت را به یقین روشنی تبدیل میکند، عاشق شده ای ...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
مصطفی مستور
مصطفی مستور
توسط مـــهسا

عزیز میگه مردها ، هرقدر هم که بزرگ بشن و باسواد بشن و پولدار بشن باز هم مثل بچه ها هستن ، زود قهر میکنن زود پشیمون میشن زود هم آشتی میکن ، ممکنه جلوی زنا چیزی نگن اما تنها که شدن شروع میکنن به بغض کردن.برای همینه که کسی گریه مردها رو نمی بینه.زنها هرچقدر کوچیک باشن, اما مادرن و پناه مردها ,هستن, حتی دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستند...

مصطفی مستور
مصطفی مستور
توسط مـــهسا

همه‏ ی این هزار حرف نگفته/ این هزار شعر نسروده/٬ همه‏ ی این هزار قاصدکِ سپید/ ـ قاصدان هزار «دوستت دارم»ِ نگفته ـ/ که با تفرق ابدی/ تنها یک فوت فاصله دارند/٬ نثار تویی که به فروتنی «نیستی»/ در تک تک سلول های روح من/ لانه کرده ای

مصطفی مستور
مصطفی مستور
توسط مـــهسا

اگه زنی در کار نباشه،عشقی هم در کار نیست.شکسپیر و حافظ و رومئو و ژولیت و شیرین و فرهاد ول معطل اند.اگه روزی زن ها بخواند از این جا برند،تقریبا همه ی ادبیات و سینما و هنر دنیا رو باید با خودشون ببرند...دنیا عینهو گوشت خرگوش می مونه. نصف حلال و نصف حرام. زن نصفه ی حلال دنیاست...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
مصطفی مستور
ی3.jpg مصطفی مستور
توسط نیلوفر

گاهی ترکیب چند عنصر شیمیایی باعث تولید مواد منفجره میشه / درست مثه ک ترکیب بضی از اونا مثه بضی عناصر سم مهلکند/ و بضی چنان در یکدیگر حل میشن ک دیگه قابل جدایی نیستن ..! و برخی دیگه !

مصطفی مستور
مصطفی مستور
توسط مـــهسا

خوب یادم هست غروبی به مداد برادرم که کوچک شده بود و نوکش بس که تراشیده شده بود- پهن شده بود و به سختی ردی بر کاغذ می گذاشت خیره شدم و بغض کردم به خاطر برادرم که تراش نداشت به خاطر مداد.بارها به خاطر مدادی که تمام می شد گریه کردم به خطر تراشی که تیغش کند شده بود. مداد ها را دور نمی ریختم انگار که جان داشتند....

مصطفی مستور
مصطفی مستور
توسط مـــهسا

خوب می‌دانم که گریه‌های بزرگی در انتظارم است. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد. این را از همین حالا می‌دانم. یعنی سال هاست که می‌دانم. از یادآوری‌اش به وحشت می‌افتم اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذرانده‌ام. اگر طوبی- خواهرم- بمیرد من باز هم گریه خواهم کرد. به شدت. شانه‌های من از گریه بر گور او خواهند لرزید و من فکر خواهم کرد که دنیا به آخرین نقطه‌اش رسیده است. نرسیده است اما. هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطه‌اش نخواهد رساند. ما را اما شاید برساند...

مصطفی مستور
مصطفی مستور
توسط مـــهسا

وقتی آدم ها رفتند کره ی ماه، با خودم گفتم لعنت به اون ها که به ماه هم رحم نکردند. گفتم ماه رو هم آلوده کردند. گفتم لعنت به انسان که ماه رو هم با قدم هاش ناپاک کرد.

مصطفی مستور
مصطفی مستور
توسط مـــهسا

لعنت به این دنیای هیشکی به هیشکی و هر کی به هر کی که ادم ها حتا برای عاشق نشدن هم اختیاری از خودشان ندارند.

مصطفی مستور
مصطفی مستور
توسط مـــهسا

هر دلی پنجره ای به سوی خداست، اگر اندوهناک شود، اگر به شدت اندوهناک شود

مصطفی مستور
مصطفی مستور
توسط مـــهسا

گوشی را که می گذارم بی خودی دلتنگ می شوم. ناگهان و بی دلیل دلتنگ می شوم. دلتنگ افسانه. دلتنگ همه ی افسانه هایی که نمی شناسم. بی خودی دلم برای افسانه هایی که نمی شناسم تنگ می شود. گاهی فکر می کنم آدم های زیادی هستند که من می توانم با آنها عمیقاً احساس نزدیکی کنم. امّا افسوس که نمی شناسمشان.

مصطفی مستور
fu1368.jpg مصطفی مستور
توسط مـــهسا

آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود. اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند: پاريس، خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود گفتم حرف اش را هم نزنيد. بعد قرار شد كلوديا زنم باشد با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم. حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد، با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند.

مصطفی مستور
images.jpg مصطفی مستور
توسط مـــهسا

باز دیروز شهرِ دوازده ملیون و هفتصد و نود شش هزار و پانصد و چهل و سه نفری تهران خالی بود؛ بس که در سفری.

مصطفی مستور
hekayat_eshghi.jpg مصطفی مستور
توسط مـــهسا

حرف که می زنی/ من از هراس طوفان/ زل می زنم به میز/ به زیر سیگاری/ به خودکار/ تا باد مرا نبرد به آسمان/لبخند که می زنی/ من/ - عین هالوها-/ زل می زنم به دست هات/ به ساعت مچی طلایی ات/ به آستین پیراهنت/ تا فرو نروم در زمین./ دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای/ در کلمه ای انگار/ در عین/ در شین/ در قاف/ در نقطه ها