mohmmad
خودم اینجا خیالم جایی دور، دستم حوالی فالی از حافظ، و شوقی عجیب که انگار پر از عطر بوسه است، انگار تو اصلأ نرفته ای، انگار تو از صحبت رفتن چیزی به خاطر چراغ خطی به خاطر من حرفی به خاطر دریا نیاورده ای!
mohmmad
سیاهی لبانم از سیگار نیست سیاه پوش هزار حرف ناگفته است...!
mohmmad
از خاک آمده ایم و به خاک برمیگردیم مهم این است که: لجن نشویم
mohmmad
می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود . عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ، تا فردا بود ... !