آناهیتا
توسط موبایل در
آرزوهای من
دلم یه سفر می خواد از گرگان بگیر تا لب مرز آستارا
nimino
ظهری خیلی نا امید بودم یهو حس کردم آینده م خلاصه می شه تو یه اتاق تاریک و من که قوز کردم رو یه میز شلوغ پر کتابای کت کلفت و دارم ترجمه می کنم. اون وقت تنهای تنها. تنهایی مطلق شناور تو هوا. بعد حافظ تحویلم گرفت، بهم گفت گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی، منم نیشم باز شد گفتم دست بردار بابا، بعدش دیگه خوب شدم.
محمدعلی
گفتا تو از کجائی آشفته مینمائی /
میم آخر!
روبه پر فریب و حیلت ساز، رفت پای درخت و کرد آواز، گفت بیااااااا دوری کنیم از هم
محمدعلی
زنها خواب خطراتی كه عزيزانشون رو تهديد میكنه میبينن / و مردها خواب خطرهايی كه خودشون رو تهديد میكنه
mohammad
همیشه حرف آخر خداحافظی نیست
من هر وقت آواتارشو میبینم با خودم میگم "تف به ریا"
13 سال و 3 ماه و 20 روز و 15 ساعت و 40 دقيقه قبلتوف غليظ هم بنداز لذت بخش تره
13 سال و 3 ماه و 20 روز و 15 ساعت و 40 دقيقه قبلباوشه
13 سال و 3 ماه و 20 روز و 15 ساعت و 33 دقيقه قبلخانوم ش بدم؟
13 سال و 3 ماه و 20 روز و 5 ساعت و 18 دقيقه قبلعيال
13 سال و 3 ماه و 19 روز و 17 ساعت و 45 دقيقه قبل