من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های مرد، دردآور است که من آزاد نباشم تا او به گناه نیفتد، فرم بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایش می آیند تأسف بار است که باید لباسهایم را به میزان ایمان او تنظیم کنم
اينجا ايران است سرزمين من!جايي كه آزادي فقط نام يك ميدان است!خوشابحال مسافركشان ميدان آزادي چه آزادانه فرياد ميزنند آزادي آزادي... و عابري خسته ميپرسد آزادي چند؟ و من شخصي را ديدم كه سؤال كرد آزادي كجاست؟ گفتم رد كردي داداش! آزادي قبل از انقلاب بود!!!
گول دنیا را مخور......!! ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند بره های این حوالی گرگ ها را میدرند سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها زنده ها هم آبروی مردگان را میبرند
حال و هوای برگشتن به شهر خودم میتونم خودمو روی نیمکت همیشگی پارک تصور کنم تماشای رهگذرا تا نصف شب ساعت دوازده شب بازی تو میدان شطرنج موسیقی سنتی از بلندگوی پارک احساس شیرین غمی عمیق اینم تفریحات ما
سلام هموطن,! اینجا اذربایجان است, سر ایران.. یک عمر جک گفتی سکوت کردم,..... گفتی حرفی نزدم بیگانه حمله کرد بابک را دادم,جنگ شد باکری ها را دادم.. دایی و ساعی شادی را به خانه هایتان اوردند ...ولی باز گفتی و گفتی گفتی.. هموطن! اینبار نه از جنگ خبر است نه از چیز دیگری! خانه ام ویران شده,پدر و مادر و خواهرو برادرم زیر اوارند.. کمکم کن...کمکم کن...
تقدیم به مردمان خوب آذربایجان، که همیشه با " یاشاسین آذربایجان" زنده اند، حتی اگر جای چند تنشان از امروز بینمان خالیست ... خدایا، جایت آن بالا عالیست کمی پایین تر بیا؛ دست ها را زیر آوار ها ببین، آغوش تنگ مادر را ببین، صدای نوزاد را زیر سانت ها خاک احساس کن. خدا، پایین تر بیا، آذربایجانم، در سوگ نشست، جای تک تکشان، از حالا خالیست یادشان، خوبی و بدی شان، خاک شدند ... ! اما، نمیدانم به کدامین جرم، زنده زنده دفنشان کردی ؟! خدا، کمی رحم کن، زیر تلنبار های پوشال و گل، نطفه هایی جان گرفته خفته اند، نیامده رفته اند ... ! خدا، حکمت بود یا تقدیرشان؛ یا شایدم تقصیرشان ؟! خدا، "سه هزار میلیارد" و اعدام "سه تن" ارزش یک "خانه گلی" را نداشت که اینگونه جان از فقیر گرفتی که غنی، غنی تر شود ! خدایا، این سوگ، سهم پول " آذربایجان" من بود، آیا ؟! آذربایجانم، تسلیتم را بپذیر ...
سردردهای دشــوار ، ســیگار پشــت ســـیگار زُل ، قاب عکس ، رو دیوار ، سيگار پشت سيگار بازم دوباره از نـو ، دلتنگ بـــــوی عطرِت سُل ، می ، صدای گیتار ، سيگار پشت سيگار من ، دستِ تو ، رو گونه م ، تو ، دستِ من ، تو موهات وای این سکانــسو... تک رار! ، سيگار پشت سيگار اه باز کجاست قرص هام؟ ، این سکته های معلول داروم تویـــی ، پرستار ، سیــــگار پشت سيگار دور و بــرم رو بازم ، میبینم و کسی نیست کاغذ مچـاله ، آشغال ، سيگار پشت سيگار این لحظه های آخر
16 ساله كه شدم دیدم خیلی نصیحت می كنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده
18 ساله كه شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .
21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس كننده ای از رده خارجه
25 ساله كه شدم دیدم كه باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای زیادی درباره این موضوع می دونه و زیاد با این قضیه سروكار داشته .
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره كرده و خیلی تجربه داره .
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه كار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .
50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش درباره همه چیز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو ندونستم
خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت...