میترا
همان جایی که هستی بمان دور بایست من آخرین نقطه تنهاییت نیستم جنبه آدمها کمتر از آن است که حتی به تنت نزدیک شوند چه رسد به حریم روحت پس بیا این گونه باشیم دوری و دوستی!!!!
میترا
وقتی قــــــــــــرار نیست برگردی ... پلهای پشت سرت را خراب کـــــــــــــن مبادا وسوسه ام کنند دنبالتــــــــــــــــ بیایم
میترا
وقتی قــــــــــــرار نیست برگردی ...
پلهای پشت سرت را خراب کـــــــــــــن
مبادا وسوسه ام کنند دنبالتــــــــــــــــ بیایم
میترا
در قفس باز مانده بود . پرنده پر وسوسه به بیرون سرکی کشید اما از وسعت دنیا ترسید .فکر پرواز را از در نیمه ی باز فراری داد و در را بست .
میترا
اینجا زمین است. رسم آدم هایش عجیب است! اینجا گم که مى شوى به جاى اینکه دنبالت بگردند فراموشت مى کنند..
میترا
پرده ها را کنار نزن مخاطب پنجره خیلی هم که مرام بگذارد تنها حسرتمان را به گوشه ی آسمان گره می بندد
میترا
به حرمت نان و نمکی که با هم خوردیم نان را تو ببر که راهت بلند است و طاقتت کوتاه نمک را بگذار برای من می خواهم این زخم همیشه تازه بماند
میترا
بعضي وقتا آدما الماسی تو دست دارن، بعد چشمشون به یه گردو می افته، دولا می شن تا گردو رو بردارن، الماسه می افته تو شیب زمین، قل می خوره و تو عمق چاهی فرو می ره. می دونی چی می مونه؟ یه آدمو، یه دهن باز، یه گردوی پوک و یه دنیا حسرت
میترا
خیال کردی وقتی به همراه ديگري از کنارم می گذری دنیا به آخر می رسد...!!!!! دنیایت من بودم که به آخر رسیدم ....وتو اکنون هیچ نیستی
میترا
هنوز گاهی میان آدمها گم میشوم کوچهها را بلد شدم خیابانها را بلد شدم ... ماشینها را، مغازهها را رنگهای چراغ قرمز را . . . ولی هنوز گاهی میان آدمها گم میشوم آدمها را بلد نیستم! ...
میترا
هنوز هم دلم تنگ می شود برای محض حرف زدنت و برای تکیه کلام هایت ...که نمی دانستی ...فقط کلام تو نبود! من هم به آنها تکیه داده بودم ...
میترا
در جواب ِ ابلهان آنقدر خاموش ماندیم که گفتند : حرف ِ حساب جواب ندارد
ااااااااااای گفتی میترا جون
14 سال و 8 ماه و 27 روز و 7 ساعت و 13 دقيقه قبل