میترا
تب می کنم این روزهای خاکستری را شاید درد دلتنگی بیرون بریزد و رنگ آبی بگیرم.
میترا
این باران ،دل پری آسمان است میگیرد ومیگیرد و میگیرد ویکدفعه میترکد میخواهد ببارد، اما نمیبارد میغرد و فریاد میکند، اما نمیبارد مثل مصیبت زده ها که ضجه میزنند ، اما اشک نمیزیزند میماند و میماند و میماند و ناگهان در خلوت بغض میترکاند .... باران اینروزها دل پری آسمان است .....
میترا
وقت ميهمــاني يــــــــار است بغل باز كنيـــــــد/ عطـــر ديــــــدار حبيب است كمي نــاز كنيــــــد/ بـر سـر سفـــــرهي ميهمانــي آيـــــــات خــــــدا /ذكـــر عجل فرجـــــــي را به غنـــا ســــاز كنيـــــد
میترا
چون دلو آب ، فرو رفته ای در من تا بیرون کشی از قلب چاهی ، اندوه را ، بی آنکه بدانی چیزی کم نخواهی کرد از دلتنگی ها.
میترا
داشتنت به اندازه حجم تمام سماجت من بود و نداشتنت هم ارز خستگی مفرط من !
میترا
آه کجا می نگری!؟ زندگی ثانیه ایست! وسعت ثانیه را می فهمی!؟ هیچکس تنها نیست...! ما خدا را داریم... می شود با یادش همچو نسیم، بال در بال پرستو، بوسه بر قلب شقایق ها زد و زیبا زیست...!!
میترا
دلم میخواهد مدتی از دنیایم کنار بکشم... حساب و کتابهای زندگی را خط خطی کنم... فریاد بزنم .... دیوانگی کنم... فرار کنم... بروم... گم شوم... خسته شدم از این همه جدی بودن
میترا
وقـتـی کـسـی انـدازه ات نـیـسـت دسـت بـه انـدازه ی خـودت نـزن . . ..
میترا
تن کاغذ خسته از لمس تن سرد قلم قلم بی رمق از تکرار یک جمله عینک تار کنار قلم و کاغذ ها مانده در حسرت دیدار دوچشم قهوه ی نیم خور یک فنجان پر ته سیگار یک شب سخت قامت پیرهن چرک کمی آنسوتر و من از عمق سکوت تکیه بر سردی دیوار زدم فکرم آشفته ی یک جمله شده ... که خدا را چه شده؟؟
میترا
آرام آرام، دانه دانه، سنگ ریزه می اندازی میان ِ برکه ی کوچک تنهایی هایم. ... چه ساده پریشانم می کنی، چه ساده می خندی ..
میترا
گــاه در زنـدگـی ، موقعیت هایی پــیش مــی آیــد کــه انسان بـایـد تــاوان دعـاهــای مــستجاب شده خــود را بپــردازد ... !