moein
باران که میبارد دلم برایت تنگ میشود . . . راه میفتم بدون چتر, من بغض میکنم . . . آسمان گریه
moein
از همین حالا میگویم حواست را خوب جمع کن یادت باشد انعام خوبی به قبر کن بده تا قبرم را بزرگ تر و جادارتر از دیگر قبرها حفر کند. می ترسم که مبادا قبرم ، جایــی برای دل پر آرزویم ، نداشته باشد و من در خانه جدیدم باز هم شرمنده دلم شوم .
moein
میگنـ دلتنگ نبـــــاش! هـــــه ! انگـــــار بهـ برف بگی سرد نبـــــاش!
moein
می دانم این پرده که بیفتد من می مانم و جای خالی تو پس تو هم چنان سایه ی خودم باش و روی این پرده بمان
moein
گاهی در فرا سوی این لحظات از خود میپرسم، با خود چه کردی؟!!! که همچون باران میباری.. همچون باد گریزانی.. و همچون تاریکی در هراسی حتی چشمانت را در کلبه ی وجودش نیافتی تو خود، او بودی و او تو نبود... چه بد کردیم به خود...
moein
دلخــــور که میشَـوم , بغـض میــکنم می آیم پشـت صفحـه ی مانیتــورم کامنـت مینویسـم ُ صورتک میگــذارم صورتکی که میخنـدد و پشتـش قایم میشــوم که فکـــر کنی میخنــدم و بخنـــدی... اشکهایم میـــــــآیند و من مدام با صورتک مجازی ام میخندم
moein
آنقدر خـــسته ام که حاضرم ســـرم را روی تکه سنگی بگذارم وبخوابم اما . . . به دیوار وجودت که بارهــــا بر سرم آوار شد تکیه ندهم . . .