moein
توسط موبایل
تو حیاط دبیرستان یکی یقه پیرهنم رو گرفت! فهمیده بود از خواهرش خوشم میاد... بچه ها فریاد میکشیدند.... قورتش بده... اون هی مشت میزد و من فقط و فقط دفاع میکردم... فرداش خواهرش بهم گفت :حداقل توام یه مشت میزدی روم نشد بهش بگم... آخه چشماش شبیه تو بود!!
moein
معلم از شاگردانش همان سوال قدیمی را پرسید:وقتی بزرگ شدید میخواهید چه کار شوید؟هر کسی شغلی را میگفت و درپاسخ ِ پرسش معلم که چرا این شغل را انتخاب کرده ای چیزی میگفت...اما پاسخ سحر خیلی عجیب بود؛ -سحر تو میخای چی کاره بشی؟ -خانم،اجازه...معلم -آفرین،ولی چرا معلم؟ -برا اینکه به همه زور بگم!!!!
moein
بر لب هامان گذاشتیم سیگار ها را سرد بودند آن اول ها اما شیرین کام می گرفتیم از آن ها و مست بودیم اما افسوس که تقدیر چیز دیگری می خواست سیگارهامان می سوختند و خاکستر می شدند گرم شده بودند اما تلخ ... تو ، ته سیگارت را زیر پا له کردی و رفتی به دنبال نخی دیگر اما من سال هاست آن ته سیگار سوخته را می کشم