moein
من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم!! عاری از عاطفه ها تهی از موج و سراب دورتر از رفقا… خالی از هرچه فراق!! من نه عاشق هستم ؛ و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من دلم تنگ خودم گشته و بس…!
moein
saeed اﮔﻪ ﻳﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﺮﻱ ﺳﻔﺮ ! ﺑﺮﻱ ﺯ ﭘﻴﺸﻢ ﺑﻴﺨﺒﺮ ! . . . . . . . . . . . . . ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺮﮔﺮﺩﻱ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﺎ ﺟﻔﺖ ﭘﺎ ﺑﺮﻡ ﺗﻮ ﺻﻮﺭﺗﺖ ﮐﻪ ﺗﺎ یک ﻣﺎﻩ ﺟﺎﺵ ﺩﺭﺩ ﺑﮕﻴﺮﻩ و بفهمی دیگه تنهایی جایی نری
moein
لايك چيست؟ . . . . ... . . . . . . . . . . . . . . . . . آمپول كه نيست اينقدر ازش مي ترسي لامصب. بزن بره ديگه.........
moein
نمی توانم بنوسم هر چند که باید از خیلی چیزها بنویسم و شاید تو بعدها برایم خیلی چیزها بگویی هر چه که هست بیا شریک شبنم ساده زندگی باشیم به خود دروغ نگوییم وبه هم بگذاریم که اندیشه های سبز پیچکی شود بر ذهن وبگذاریم که خیال فاصله های جدایی افتاده را طی کند و حس کنیم آنچه را که دوست داریم زمان آن نیست که هر چه دلم می خواهد بگویم اما…. اگر باران ببارد چتری خواهم شد برای تو …
moein
دلـم گـرفته است ... نه اینـکه کسی کاری کرده باشد نه ... من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد.. دلم گرفتـه است که آنچه هستم را نمی فهمند ... و آنچه هستند را میپذیرم ... و دنیـا هم به رویش نمی آورد این تنـاقض را ...
moein
همیشه نمی شود زد به بی خیالی و گفت: تنهـــــــــــا امده ام ٬ تنهـــــــا می روم... یک وقت هایی شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای... کم می اوری دل وامانده ات یک نفر را می خواهد!
moein
یادش بخیر کودکی! قهر میکردیم تا قیامت ...... و لحظه ای بعد قیامت می شد
moein
شعر ، ردیف وقافیه نمی خواهد ! بوی آغوش تو ، هر دیوانه ای را شاعر می کند….!!!!
moein
مرا زمانی از دست دادی كه میان روزمرگی هایت گم شده بودی و تو فرصت آن را نداشتی كه دلتنگم باشی عجب از من!!! ... تمام دلمشغولی ام تو بودی... تمامی دقایقم با تو می گذشت اما حتی در لابه لای دفتر خاطراتت هم نبـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــودم!!!
moein
تو که هستی یه آرامشی توی چشمامه می لرزه دستام وقتی دستت توی دستامه یه حسی تو وجودم تورو صدا می زنه وقتی گرمای تنم روی لب هامه تنم می سوزه وقتی سرمای نبودتو حس میکنه وقتی حسرت عشق بر قلب شعرامه
moein
من تنها نیستم اشکهایم را دارم اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است من تنها نیستم لحظه ها را دارم لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می میرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند من تنها نیستم چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمی شود
moein
دخترک برگشت ، چه بزرگ شده بود پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟ پوزخندی زد . گونه اش آتش بود ، گفتم : می خواهم امشب با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم ! دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید ... گفت : کبریت هایم را نخریدند سالهاست تن میفروشم میخری
moein
ایـن رٌوزهــا عَـجـیــب دٍلَـــم بَـــچگـی مـی خواهـد ... خَستـــہٍ اَم فَـــقَــط یـــڪ قَـــلَــم لٌــطـفاً ... مــــــی خواهـــم خـودم را خط خـطی ڪنـــم