محمد
خب هنذفری واسه این موقع هاست دیگه - نه؟
محمد
نمیدانم چه میخواهم بگویم زبانم در دهان ِ باز، بسته است در ِ تنگ ِ قفس، باز است و افسوس که بال ِ مرغ ِ آوازم شکسته است نمیدانم چه میخواهم بگویم غمی در استخوانم میگدازد خیال ِ ناشناسی آشنارنگ گهی میسوزدم، گَه مینوازد گهی در خاطرم میجوشد این وهم ز رنگآمیزی غمهای انبوه که در رگهام جای خون روان است سیهداروی ِ زهرآگین ِ اندوه فغانی گرم وخونآلود و پردرد فرو میپیچَدَم در سینهي تنگ چو فریاد ِ یکی دیوانهي گنگ که میکوبد سر ِ شوریده بر سنگ سرشکی تلخ و شور از چشمهي دل نهان در سینه میجوشد شب و روز چنان مار ِ گرفتاری که ریزد شَرَنگ خشمش از نیش ِ جگرسوز پریشانسایهای آشفتهآهنگ ز مغزم میتراود گیج و گمراه چو روح خوابگردی، مات و مدهوش که بیسامان به ره افتد شبانگاه درون سینهام دردیست خونبار که همچون گریه میگیرد گلویم غمی آشفته، دردی گریهآلود نمیدانم چه میخواهم بگویم *** شاهكاري از ابتهاج...
محمد
خدا در دستی است که به یاری می گیری ... در قلبی که شاد می کنی ... در لبخندی که به لب می نشانی ... خدا با من است، خدا با توست ... خدایمان را آشکار کنیم ... !
محمد
چند وقتی است از من دوری صدایت بوی عشق نمی دهد ٬ نگاهت هم همینطور کاش می دانستی... هرچند ندانی برای هردویمان بهتر است
محمد
نمی دونم به اون چیزی که تو الآن داری فکر می کنی ؛ منم الآن دارم بهش فکر می کنم یا نه
محمد
تنها باشي غروب جمعه باشد باران ببارد احساس مي كني بلا تكليف ترين آدم روي زميني...
محمد
مثل آن مسجد بین راهی تنهایم .. هر کس هم که میاید مسافراست و میشکند...، هم نمازش را هم دلم را...
سلام ...
14 سال و 5 ماه و 16 روز و 7 ساعت و 20 دقيقه قبلaleike salam khoshomadi
14 سال و 5 ماه و 16 روز و 7 ساعت و 18 دقيقه قبلسلام
14 سال و 5 ماه و 16 روز و 7 ساعت و 17 دقيقه قبلممنون
14 سال و 5 ماه و 16 روز و 7 ساعت و 17 دقيقه قبل