مُجے پاراداکس
به نظرتون من امروز میتونم از رنک "تازه کار" در بیام؟
مُجے پاراداکس
من میخوام یه برامه که مال ویندوز موبایل هست رو روی یه گوشی دیگه امتحان کنم... مثلاً آندروید یا سیمبیان 6
مُجے پاراداکس
انگشتاتو مشت کن….. مشته؟ مشته مشته؟ حالا محکم بزن تو چشمت تا کور بشی دوریمو نبینی……!!!
مُجے پاراداکس
دکتر علی شریعتی: استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.
مُجے پاراداکس
دکتر علی شریعتی: ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد....
مُجے پاراداکس
دکتر علی شریعتی: وقتی زور ، جامه تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید ! فاجعه ای که قربانی خاموش و بی دفاعش علی است و فاطمه و بعدها دیدیم که فرزندانشان یکایک و اخلافشان همه!
مُجے پاراداکس
دکتر علی شریعتی : ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان راه بروم و به خدا فكر كنم تا اين كه در مسجد بشينم و به كفشهايم فكر كنم
مُجے پاراداکس
(هماکنون 20 کاربر آنلاین میباشد) البته دنبالر یادش رفته بنویسه که 19تاشون خوابن!!!!
مُجے پاراداکس
... {به نقل از پست قبل} ... يکي از فرشته ها پاسخ داد : تصميمات خداوند همواره عادلانه است. تو فکر مي کردي که عشق خدا فقط يعني فضولي در رفتار ديگران . هنگامي که تو قلبت را سرشار از گناه فضولي مي کردي , اين زن روز وشب دعا مي کرد . روح او , پس از گريستن , چنان سبک مي شد که توانستيم او را تا بهشت بالا ببريم. اما آن ريگ ها چنان روح تو را سنگين کرده بودند که نتوانستيم تو را بالا ببريم...+=+=+=+=+=+ (کتاب : قصههایی برای پدران، فرزندان، نوهها - نویسنده: پائولو کوئلیو، مترجم آرش حجازی)
مُجے پاراداکس
... {به نقل از پست قبل} ... مدتي گذشت... راهب دوباره روسپي را صدا زد و گفت: اين کوه سنگ را مي بيني؟ هر کدام از اين سنگها نماينده يکي از گناهان کبيرهاي است که انجام دادهاي، آن هم بعد از هشدار من. دوباره ميگويم: مراقب اعمالت باش! زن به لرزه افتاد، فهميد گناهانش چقدر انباشته شده است. به خانه برگشت، اشک پشيماني ريخت و دعا کرد: پروردگارا، کي رحمت تو مرا از اين زندگي مشقت بار آزاد مي کند؟ خداوند دعايش را پذيرفت. همان روز، فرشتهی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته به دستور خدا، از خيابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود بر... روح روسپي، بي درنگ به بهشت رفت. اما شياطين، روح راهب را به دوزخ بردند! در راه، راهب ديد که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد: خدايا، اين عدالت توست؟ من که تمام زندگيام را در فقر و اخلاص گذراندهام، به دوزخ میروم و آن روسپی که فقط گناه کرده، به بهشت میرود؟! {ادامه دارد}
مُجے پاراداکس
راهبي در نزديکي معبد زندگي مي کرد . در خانه روبرويش , يک روسپي اقامت داشت ! راهب که مي ديد مردان زيادي به آن خانه رفت و آمد دارند , تصميم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسيار گناهکاري . روز وشب به خدا بي احترامي مي کني. چرا دست از اين کار نمي کشي ؟ چرا کمي به زندگي بعد از مرگت فکر نمي کني…؟! زن به شدت از گفته هاي راهب شرمنده شد و از صميم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنين از خدا خواست که راه تازه اي براي امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد بعد از يک هفته گرسنگي , دوباره به روسپي گري پرداخت .اما هر بار که خود را به بيگانه اي تسليم مي کرد از درگاه خدا آمرزش مي خواست ... راهب که از بي تفاوتي زن نسبت به اندرز او خشمگين شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ اين گناهکار , مي شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!! و از آن روز کار ديگري نکرد جز اين که زندگي آن روسپي را زير نظر بگيرد , هر مردي که وارد خانه مي شد , راهب ريگي بر ريگ هاي ديگر مي گذاشت .مدتي گذشت... {ادامه دارد}
بیدار بودا!
15 سال و 8 ماه و 24 روز و 1 ساعت و 33 دقيقه قبلبا یه گل بهار نمیشه!!! حالا که 2تا شد شاید بشه!!!

15 سال و 8 ماه و 24 روز و 1 ساعت و 32 دقيقه قبلمونده گلش چی باشه!
15 سال و 8 ماه و 24 روز و 1 ساعت و 26 دقيقه قبلهر چی تو بگی... با اون نگاه مرموزت!!!
از زیر کاپشن بیا بیرون یاد ارغو میافتم!!! (پی نوشت: ارغو، نصفه اول اسم مسئولمون بود تو سربازی!!!) 
15 سال و 8 ماه و 24 روز و 1 ساعت و 23 دقيقه قبل