مرتضی
در تاریکترین عمق وجودمان باز هم روزنه ی هست به نام امیدواری.
مرتضی
راه رفتن در تاریکی حس وحشت و ترس را در درون انسان ایجاد میکند که هر قدم باعث نزدیکی گامی به مرگ مباشد.
مرتضی
می نویسم در جاده های تنهایی که تنها گام های خودم را هم پاک میکردم تا که تنها باشم در تاریکی غم از دست رفته ام.
مرتضی
اخر شب بیای داخل دنبالر خیلی بهتر از صبح و بعدظهر هستش حداقل 2 نفر پیدا میشه.
مرتضی
تنهایی هم عالمی دارد فکر کردن به دیگران و نفرین کردن به خود.
مرتضی
اگر عشق را در سکوتی به دام بیندازی تاریکی نفرت و تنهایی را به دنبال خود میکشد مانند یک زندان انفرادی که در تاریک ترین نقطه ی از قلب سیاه خود به وجود می اورید.
مرتضی
واقعا جای تعجبه که چطوری این ماشین را یک وری کرده روی ماشین دیگه!
مرتضی
هر چی فکر کردم به جایی نرسیدم گفتیم من برم دیگه که حوصله ی بقیه سر نره.
مرتضی
تاریکی را با تنهایی دوست داری تنهایی با را با غمش . غم را با دردش . درد و با زجرش . زجرش را هم با مرگش.
مرتضی
اول ارزو کرد باران بیاید تا از دلتنگی هایش کم شود. بعد ارزو کرد در ان باران دست حمید توی دست هایش باشد. انوقت ارزو کرد خبر قبولیش در ارشد را توی همان باران به او بدهد.