مرتضی
عکسه کمی قدیمیه ولی ارزش دیدن داره.
مرتضی
خدا خسته شدم از این همه بدبختی که سرم امده .
مرتضی
دارم خفه میشم از دست این دنیا.
مرتضی
برایت دریا میشوم تا بتونم ساحلی که بوی تو را میدهد بوسه باران بکنم.
مرتضی
ما اخر از دست این هوای مشهد دیوونه میشیم چهار فصلش توی یک روز هست . صبح هاش سرد ه . ظهرها به شدت گرمه . بعدظهر هم که بارون میاد همراه با باد شدید و رعد و برق خفن.
مرتضی
خیلی دلم گرفته از کاری بامن کرد دیگر نمیدانم کاری درست انجام میدهم یا نه که در کنارش هستم.
مرتضی
موندم چی بگم می ترسم از من دور بشه اگه بخوام حرفی بزنم.
مرتضی
همیشه جمله ای را میخواد بگه تا اخر نمی گه و نصف کاره می گیه دیگه بحثش را ادامه نده اخه چرا؟
مرتضی
این عکس مثل بازار هستش اما تفاوتش اینه همه بچه های کوچیک هستند.
مرتضی
گاهی اوقات یکی با پر حرفی خودش را نشان میدهد که در جمع هستش گاهی اوقات هم یکی با سکوت کردن که من هم سکوت را می پذیرم.
مرتضی
در سر زمینی که سایه ی ادم های کوچک بزرگ شد در ان سرزمین افتاب در حال غروب هست!!
مرتضی
مرا بیاد بیاور همان غریبه که بود_ شریک شادی وغمهای تو شریک وجود مراتا بیاد بیاور همان که تا دیروز _درانزوای زمین با تواز تو گفت وسرود