شخصی از #امام-علی(ع) پرسید: عددی را به دست من بده که قابل قسمت بر 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7 و 8 و 9 و 10 باشد بی آنکه باقی بیاورد. امام علی بی درنگ به او فرمود: " اضرب ایام اسبوعک فی ایام سنتک " یعنی:" روزهای هفته را بر روزهای یک سال خودت ضرب کن" سوال کننده هفت را در 360 ضرب کرد.حاصل آن یعنی 2520 بر تمام آن اعداد قابل قسمت بود بی آنکه باقی مانده بیاورد.
#پیامبر#اکرم (ص): #مهدی(عج) از فرزندان من است اسم او اسم من و کنیه او کنیه من است، از نظر اخلاق و رفتار شبیه ترین مردم به من است، برای او غیبت و حیرتی است که امتها در آن گمراه شوند ، سپس مانند شهاب ثاقب پیش اید و زمین را پر از عدل و داد نماید همانگونه که پر از ظلم و جور شده باشد.
هارون الرشيد چون به مدينه آمد دستور داد امام را دستگير کنند و دو محمل به دو جانب روان کرد که ندانند امام را به بغداد می برند يا بصره، و امام در محملی بود که به بصره می رفت. در بصره امام را به امير بصره و پسر عموی هارون تسليم کردند و او نيز امام را در يکی از اتاق های خانه خود که نزديک به ديوانخانه بود حبس کرد و مشغول لهو و لعب شد. امام يک سال در حبس عيسی بود و هارون الرشيد مکرر به او دستور داد که امام را شهيد کند و او جرات نمی کرد. جمعی از دوستان عيسی نيز او را منع می کردند. چون مدت حبس طولانی شد ، به هارون الرشيد نوشت که حبس موسی بن جعفر(ع) نزد من طول کشيده است و من بر قتل او نمی توانم اقدام کنم، زيرا جز عبادت و تضرع و ذکر با خدا چيزی از او نشنيده ام. نه بر احدی نفرين می کند و نه به بدی از ما ياد می کند، بلکه مشغول کار خود است و به ديگری نمی پردازد. کسی را بفرست که من او را تسليم کنم، وگرنه حبس و زجر او را ديگر نمی پسندم.
چون نامه عيسی به هارون الرشيد رسيد دستور داد امام را از بصره به بغداد ببرند و او را به فضل بن ربيع سپرد. هارون الرشيد مکرر پيغام می فرستاد که ايشان را شهيد کنند و فضل قبول نمی کرد و می گفت اين کار از من برنمی آيد و چون هارون دانست که فضل هر شب خود طعام برای امام می فرستد و نمی گذارد از جای ديگری غذا دريافت کند، دستورداد برای امام طعام ببرند. امام چون طعام را می خورد رو به آسمان کرد و گفت: «می دانی که به تناول اين غذا مجبورم.»
و چون آن شب طعام را خورد، اثر زهر در بدنش ظاهر و بيمار شد. روز چون طبيب بر بالينشان آوردند و از امام حال ايشان را پرسيد، امام پاسخ نداد. طبيب اصرار کرد. سرانجام امام(ع) کف دست خود را به سوی او گرفت و گفت علت اين است. طبيب ديد که دست امام کبود شده است. از جا برخاست و نزد آنان رفت و گفت: «به خدا که او بهتر از شما می داند که با او چه کرده ايد» و امام(ع) از اين عارضه به جوار رحمت حق و پدران طاهرينش پيوست. سلام خداوند بر حضرت امام موسی کاظم(ع) آن روز که متولد شد ، آن روز که شهيد گرديد و آن هنگام که در صحرای محشر حاضر خواهند شد.