motefavet
نه از مهر و نه از کین می نویسم نه از کفر و نه از دین می نویسم دلم خون است، می دانی برادر دلم خون است، از این می نویسم
motefavet
اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند... ما همه به خیال اینکه زیادی داریم ... فروشنده خواهیم بود.
motefavet
تو نمیمانی... نه! میمانی... نمیمانی... اگر/ زودهایت، دیرِ دیرِ دیر میشد، بد نبود /میروی؟ باشد برو! ... امّا بدان شاید اگر /این "تو"، این "من"، "ما"ی عالمگیر میشد، بد نبود
motefavet
«ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا...»
motefavet
ای آنکه دلت امید باران دارد / این خاک به دستان تو ایمان دارد/با رفتن تو غروب شد ، فهمیدم/ خورشید ز هرم تن تو جان دارد
motefavet
مانند علف های لب مردابیم / خوابیم و همیشه تا کمر در آبیم / مرگ آمده است زندگی را بخورد / ما هم گاهی کرمِ سَر ِ قلّابیم