#و-دلم-گفت-که-باید-بنویسم ... بنویسم که چرا چشم که می بندمو یک لحظه که می خندمو ... با #تو -همه هستی- عهد که می بندم ... آنجاست که دنیا ز برایم همه فردوس برین گردد و نزدیکی تو از رگ گردن ، یقین گردد و قلبم ز وجودت شود آرام ... ولی لحظه و آنی که زمان میگذرد من ... به غمی ساده و تکراری ، باز هم می رود از خاطرم انگار ... که تو آن رب رحیمی، تو کریمی ... #تو همانی که مرا حفظ نموده ز رجیمی ...
#اینجا-همه-کمی-شبیه-من-اند ... آدمهایی با ذهن های گیج رفته که از هر دری حرف میزنند و از این ستون به آن ستونشان همیشه فرجی ست ... #اینجا-همه-کمی-شبیه-من-اند ... حوصله شان که سر میرود #فیلسوف می شوند و دلشان که میگیرد #شاعر ... اینجا همه که نه ... خیلی ها شبیه من اند ...