برای بادها فرقی ندارد ... عطر گل با بوی نفتالین ... برای بادها شکل هماند اسفند و فروردین ... منم اینجا که هر وقتی و هر جایی و هر عطری و هر چیزی برایم حس و حال دیگری دارد...
حرم حضرت رقیه علیه السلام توسط وهابی های ملعون در محاصره و تهدید به تخریب کرده اند... امشب قرائت سوره حشر برای فرج مولا و نابودی وهابیت به شیعیان واجب است... لطفآ پیام نشر شود... واجب و فوری.... #یاعلی مدد ... آیت الله سیستانی
هرسال شب عاشورا بعد از هیئتی که متوسل به قمر بنی هاشم علیه السلام بود، دورش جمع می شدند و یکی یکی روی شانه ش می زدند و خدا قوتی نثارش می کردند. و این یعنی که فردا می بایست مثل هرسال عَلم به دوش بگیرد.
از وقتی خودش را شناخته بود و به قول خودش وقف شده بود، عَلم کش ارباب بوده. می گفت همه ی سال را به عشق همین یک روز عَلم کشی زندگی می کند. می گفت عَلم کشی قبل از اینکه یک بنیه ی قوی بخواهد، یکی دل قوی می خواهد. می گفت بیشتر بار عَلم روی دل ست نه روی شانه! خیلی به دل می نشست این قوی دلِ عَلم کش . . .
آن روز هم مثل هرسال، شالش را به کمر بست و زیر عَلم رفت. یا علی گفت و عَلم را به دوش کشید و دسته به راه افتاد.طبل و سنج و زنجیر و شور هم...
آن سال زد و دختر فلجی جلوی دسته شان، روبه روی عَلم و عَلم کش، شفا گرفت. دید و آنقدر گریه کرد که به هق هق افتاد و بالاخره، بعد از آن همه سال، عَلم از روی دوشش افتاد . . .
همه می دانستند کسی که زیر بار عَلم بماند، اولین عضوش که آسیب می بینید، کمر است . . . او هم این را خوب می دانست و از آن سال همین کمر درد را بهانه کرد و هیچ وقت دیگر زیر عَلم نرفت. هرسال ظهر عاشورا شالش را روی دوش می انداخت و می رفت انتهای دسته. همان جا که بیشتر خسته ها و جامانده های هیئت راه می رفتند. می گفت نمی دانسته که زیر بار عَلم ماندن یعنی چه! می گفت نمی دانسته چه درد عظیمی می گیرد روح، وقتی عَلمی از روی دوشی بیوفتد. می گفت سوزی به دلش افتاده که حتی قوت دلش هم جلودارش نبوده. می گفت دل هرچقدر هم که قوی، باز جلوی کرم و غم این آقا از پا می افتد... می گفت دلش بدجور مانده زیر بار عَلم . . .
از آن سال به بعد پا برهنه می شد و می رفت ته دسته. همان جا که همه ی جامانده های هیئت راه می رفتند... محاسن سفیدش را توی دست می گرفت و بلند بلند گریه می کرد و در عوضِ همه ی سالهای جوانی ش که عَلم می کشیده، با ناله می گفت: بمیرم برات اباالفضل علیه السلام . . .
گاهی اگر گم میشوم، پیدا شدن با تو / در بین این مردابها، دریا شدن با تو / دیوانه بازیهای من تنها به این شرط است:/ مجنون شدن با من ولی لیلا شدن با تو / تا كی فقط تكرار پرسشهای انكاری؟ / كا[!]ت امّا و اگر، «زیرا» شدن با تو/ شعری كه من گفتم فقط تقلید اوزان است/ چیزی كه كم دارد -کمی زیبا شدن- با #تو
می دانم آخر سر چه خواهد شد ... می دانم از حالا که فردا نیز تکراری ست ... می دانم و امروز هم سر می کنم بی تو .... بی تو فقط سر میکنم ، این زندگی کافی ست ... بس کن ببر من را و دردم را تمامی بخش ... این من بدون تو در اوج ضعف و بدحالی ست ... من با تو صحبت میکنم ، بشنو صدایم را ... جایت خدایا توی امروزم چقد خالی ست ... پر می شوم هر لحظه از احساس توبه، خوب می دانی ... این بازگشتن ها چه اندازه کم و آنی ست ... اما خدایا بابتش ممنونم از لطفت ... این لحظه ها در زندگی ام ناب و عرفانی ست ...
@احـســ انــ پایگاه اطلاع رسانی سردار شهید موسی عمویی: به زعم ما، برای این تصویر تیتری نمی شود نوشت. در وصف بزرگ مردان ایران و سربازان قهرمان امام روح الله (ره) فقط باید تامل و تفکر کرد . اینان هستند معلمان مردانگی و شرف و ایثار و شهادت .... روحشان شاد
دل شکستن به همین آسانی ست...
که بسوزانی دلی را
و آن آهی کند
و تو به آن آه بخندی
و فکر کنی پیروزی
ولی افسوس از اینکه تو نمیدانی
تا به آن آخر عمر
تا همان لحظه مرگ
تو به این آه سخت گرفتاری...!