(دوستان من تصمیم گرفتم دست به قلم شم و وقایعه جالبی که برا خودم ویا دیگران رخ دادرو براتون واگویه کنم که این اولینشه ) داستانهای شیرین و دلچسب از وقایعی واقعی و بس آبروریز شماره ی 1....
(دوستان من تصمیم گرفتم دست به قلم شم و وقایعه جالبی که برا خودم ویا دیگران رخ دادرو براتون واگویه کنم که این اولینشه )داستانهای شیرین و دلچسب از وقایعی واقعی و بس آبروریز شماره ی 1....آقا یه روز من با خواهرم سواره مترو شدیم و از اونجایی که مترو می خواست درو ببنده در حرکتی ژانگولری خودمونو تو واگنه مختلط پرت کردیم و ناگهان با صحنه ای باور نکردنی روبه رو شدیم.................صندلیییییییییییه خاااااااااالی برایه نشستن وچون خسته بودیم همونجا نشستیم دقیقان رو به رومون یه دوس پسر دوس دختر که گویی از دماغه فیل افتادن نشسته بودن هر دو فشنو گذرونده بودن پسره ابروها نازک بینی عمل کرده و برونزه وبا دوس دخترش در حاله لاو ترکوندن بودن که ناگهان....... ناگهان یک بلای آسمانی بر سره پسره نازل شد......عطسه ای از اعماقه ته تهانه وجودش او را فرا گرفت به طوری که تمامه محتویاته مخو مخچه و باقیه اعضایه سرش با شدته هر چه تمامتر از سوراخهایه بینیش به بیرون تراوش شدن و کله صورته پسره با...............(جایه خالی را با کلمه ی مورده نظر پر کنید)پوشانده شد یعنی دختره که میخواست پسره رو بزنه و باقیه افرادیکه تو اون کوپه بودن هی مثله بادکنک باد میشدن تا ناگهان صدای خنده یه یکی موجبه منفجر شدنه همه شد و اون بیچارهام به ایستگاه نرسیده فلنگو بستن.راستش هم دلم سوخت ولی از طرفی خیلی جالب بود که یه همچین آدمی با اون همه دکو پز همچین بلایه خانمان بر اندازی سرش بیاد
سلام چطوری ب چن دلیل قیمتش عالی بود 1 بتونم مغازمو ب دست شاگرد بدم 2 اگه ی موقعه تومغازه نبودم کسی رفت تو خبردار بشم کسی سر دخلو فایل فاکتورا نره از خرید و فروشش ک تو مغازم انجام شده خبردار باشم خیلی وقتا شاگرد چیز میفروشه میزنه ب جیب هواس مشتری جمع باشه تیز بازی نکنه بیشترینم علتش اینه ک کلاهمو صفت بچسبم مردمو دزد نخونم
خیلی وقتا شده که خوبی هاتو بزنی توسرت من دلیلشو میدونم چون جامعه بدیهاتو به خوبیات ترجیح میده ولی اینکه جامعه چرا هنجارهاش به این شکل عوض شده رو واقعاً نمیفهممو از درکش عاجزم
@♥♥ دنيا ♥♥ آقو ديروز يه نفر وسط خيابون داشت شربت ميداد مام رفتيم يکي بگيريم ازش پرسيديم اي به چه مناسبته عامو؟گفت نذر کرده بودم بابام که حالش بهتر شد شربت بدم...آقو تا ما رفتيم يکي برداريم يهو گوشي طرف زنگ زد،بهش گفتن بابات مُرد!اي پسرو هم عصباني شد سيني رو بلند کرد کوبوند تو سر ما ضربه مغزي شديم!ها ها ها ها ها ها ها...مارو تو حالت کما بردن بيمارستان اي زن ما همش برامون دعا ميخوند و از خدا کمک ميخواست،خدام يه فرشته فرستاد برا کمک به ما،آقو اي فرشتهو که ميخواست بياد پيش ما اي خيابوناي دور بيمارستان تو طرح ترافيک بود مجبور شد پياده بياد به ما که رسيد خسته شده بود اومد يه جا بشينه خستگي در کنه اشتباهي نشست رو شيلنگ اکسيژن ما دچار خفگي شديم دار فاني را باي باي گفتيم!ها ها ها ها ها ها ها...رفتيم اون دنيا به خدا گفتيم آقو اي چه فرشته اي بود فرستادي؟گفت ببخشيد ديگه طفلکي عادتشه...آخه بقيه فرشته ها خورده بودن به طرح تعديل نيرو مجبور شدم عزرائيلو بفرستم! ها ها ها ها ها...
پروفــت قَشنگهِ ;X
12 سال و 10 ماه و 28 روز و 20 ساعت و 25 دقيقه قبلموفــق باشی -/35/-
مرسی عزیز ...


12 سال و 10 ماه و 28 روز و 20 ساعت و 4 دقيقه قبل