نغمـــــه ی دل
داشتم از عشق برایش می گفتم فکر کرد قصه است خوابش برد
نغمـــــه ی دل
هر قفلی که میخواهد به درگاه خانه ات باشد ...عشق پیچکی ست که دیوار نمی شناسد........
نغمـــــه ی دل
شاهد بوده ای لحظه تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟؟ وابی که پیش از ان چه حریصانه وابلهانه مینوشد؟ تو ان لحظه ای......تو ان تیغی......تو ان ابی من! .....من ان پرنده بودم..............
نغمـــــه ی دل
رفتار هر انسان آیینه ای است که او چهره خود را در آن نشان میدهد... "گوته"
نغمـــــه ی دل
در حالِ گذر از خودم هستم! گذر از تو را ؟ نمیدانم!
نغمـــــه ی دل
سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند ! من را انتخاب کرد ... دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ... به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود ! سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ... مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ... خشک شدم ..
نغمـــــه ی دل
عمر ما را مهلتِ امروز و فردایِ تو نیست... من که یک امروز مهمانِ توام، فردا چرا؟ !؟ "شهریار"
سلام خوبي عزيزم
13 سال و 2 ماه و 15 روز و 5 ساعت و 19 دقيقه قبلمرسی که دنبالم کردی
12 سال و 11 ماه و 27 روز و 7 ساعت و 52 دقيقه قبل