نغمـــــه ی دل
داشتم از عشق برایش می گفتم فکر کرد قصه است خوابش برد
بازی با کلمات و دِل واژه ...
من و غم ودرد ... همسفرانی آشنا... با اشک ...
نغمـــــه ی دل
عمریست ...افسارش را گرفته ام..... عجب سرکش شده...!! آرزو هایم... بی مهابا می غرد ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
من تورا با دردهایت ...رهانمی کنم دستانم... با شفایت...عادت دارند ...
نغمـــــه ی دل
خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم... از تنگ دلی جانا جای نفسم نیست...
نغمـــــه ی دل
کویر می مرد... و جز ابرهای بی تفاوت.... شاهدی نبود....
نغمـــــه ی دل
ابرها ...کوتاه نیامده اند... باران.... اما به قانون جاذبه ....احترام گذاشت....
نغمـــــه ی دل
دیگر به دیدنت نمیآیم! روز به روز ...دارند قد میکِشند این کوهها...
نغمـــــه ی دل
فاصلهتان را با آدمها رعایت کنید... آنها یک هو میزنند روی ترمز... و آن وقت شما مقصرید…
نغمـــــه ی دل
ﻣﺎ ﺗﻤﺎﺷﺎﭼﯿﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ، ﮐﻪ ﭘﺸﺖ ﺩﺭﻫﺎﯼ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﯾﻢ ! ﺩﯾﺮ ﺁﻣﺪﯾﻢ ! ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ ... ﭘﺲ ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﺣﺪﺱ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ، ﺷﺮﻁ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﯾﻢ، ﺷﮏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ... ﻭ ﺁﻥ ﺳﻮﺗﺮ ... ﺩﺭ ﺻﺤﻨﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﯾﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺍﺳﺖ....
بازی با کلمات و دِل واژه ...
درد کشیدم تو را ... با خنده به دنیا آمدی ... افسوس تو خندیدی ....ومن گریستم ...
نغمـــــه ی دل
درود بر زنی که ، بیرون از خانه ، مردانه کار میکند و درخانه ، عاطفه اش را نثارِ فرزنداش می کند بدونِ منت ....
نغمـــــه ی دل
کاش میدانستی عشق من ... نگاه نمی کند تورا .... لمس می کند ... چشمان بی عاطفه را ....
سلام خوبي عزيزم
13 سال و 2 ماه و 15 روز و 6 ساعت و 3 دقيقه قبلمرسی که دنبالم کردی
12 سال و 11 ماه و 27 روز و 8 ساعت و 35 دقيقه قبل