نغمـــــه ی دل
داشتم از عشق برایش می گفتم فکر کرد قصه است خوابش برد
نغمـــــه ی دل
رحمن لايموت چو آن پادشاه را به عهد سلطنت شاه شيخ ابواسحق
نغمـــــه ی دل
دادگرا تو را فلك جرعه كش پياله بود روح القدس آن سروش فرخ
نغمـــــه ی دل
یادم آید : تو بمن گفتی : ازین عشق حذر کن ! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب ، آئینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا ، که دلت با دگران است تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !
نغمـــــه ی دل
نمیدانم با طلوع کدام آرزو متولد شده ام و با غروب کدام امید خواهم مرد اما میدانم بر فراز امیدهای عشقت خواهم نشست و دلم را پر شور از قصه زیستن خواهم کرد من با تو نفس می کشم در نگاهت متولد می شوم و با غروب تصویرت خواهم مرد و رویایی ترین روزها برایم خاطره ای خواهد شد در دفتر زندگی که با تار و پود هستی ام ورق خورده است .
نغمـــــه ی دل
تو نيك و بد خود هم از خود بپرس سراي مدرسه و بحث علم و طاق و رواق
بازی با کلمات و دِل واژه ...
یک تلنگر هم کافی بود برای اینکه بشکنم به هر حال ممنون از مشتت . . .
سلام خوبي عزيزم
13 سال و 2 ماه و 13 روز و 13 ساعت و 23 دقيقه قبلمرسی که دنبالم کردی
12 سال و 11 ماه و 25 روز و 15 ساعت و 55 دقيقه قبل