نغمـــــه ی دل
داشتم از عشق برایش می گفتم فکر کرد قصه است خوابش برد
نغمـــــه ی دل
" در فلق بود كه پرسید سوار" آسمان مكثی كرد رهگذر شاخه نوری كه به لب داشت به تاریكی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت "" نرسیده به درخت كوچه باغی است كه از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است می روی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ ، سر بدر می آرد، پس به سمت گل تنهایی می پیچی ، دو قدم مانده به گل ، پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی كودكی میبینی ...
نغمـــــه ی دل
پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم كه دادم شان به تو گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه كرد كه از پله های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد
نغمـــــه ی دل
پدرم هر وقت میگفت "درست میشود" ... تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت...!
نغمـــــه ی دل
بعضی آدمها را باید چندین بار خواند ، تا معنی شان را فهمید ...
نغمـــــه ی دل
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی ، که محکم باشی پای هر خداحافظی ، یاد میگیری که خیلی میارزی ..
نغمـــــه ی دل
کم کم یاد میگیری ؛ که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری ، باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه ؛ منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
نغمـــــه ی دل
کم کم یاد خواهی گرفت ؛ تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را ، اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر . و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند ، و هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند.
نغمـــــه ی دل
خدایا گاهی تو را بزرگ می بینم و گاهی کوچک این تو نیستی که بزرگ می شوی و کوچک این منم که گاهی نزدیک می شوم و گاه دور . . .
نغمـــــه ی دل
خدای من!خدای لحظه های ناب! خدای مهربان! خدای اطلسی و آفتاب ! تو از فراز آسمان نگاه میکنی مرا ! زمین خسته را شب سیاه شهر، بی ستاره است و چشمهای ما ،در انتظار یک اشاره است
نغمـــــه ی دل
من هرگز نمی نالم…قرنها نالیدن بس است…میخواهم فریاد بزنم…!اگر نتوانستم سکوت میکنم….
نغمـــــه ی دل
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی که او تمام شد من آغاز کردم چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن
نغمـــــه ی دل
برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه، قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند.
نغمـــــه ی دل
رفتار یک انسان، آینه ای است که او چهرۀ خود را در آن نشان می دهد
نغمـــــه ی دل
عمق نگرانی های ما؛ فاصله ی ما را از خدا نشان می دهد ...
نغمـــــه ی دل
بزرگی میگفت راز شادکامی در این است که : به اندازه ای که تلاش کرده ایم آرزو کنیم، یا هر آرزو یی داریم ، از این به بعد به اندازه اش تلاش کنیم ...
سلام خوبي عزيزم
13 سال و 2 ماه و 13 روز و 16 ساعت و 4 دقيقه قبلمرسی که دنبالم کردی
12 سال و 11 ماه و 25 روز و 18 ساعت و 36 دقيقه قبل