امروز روزهای کودکیم برام بازسازی شد..پارکی رو ک تووش تمرین ِ راه رفتن میکردم..
تاب ُ سرسره هایی ک الان رنگ ِ نویی ب خودشون گرفتن...اون روزایی که با کلی بدبختی از مامان اجازه می گرفتم ُ با #فاطمه-بغلی میومدم بازی..
لبهی سکوی پارک راه میرفتم ُ کیف ِ دنیا رو میکردم...از اون #تُرشک خوشمزه ها از بقالی ِ سر ِ کوچه میخریدم ُ با لذت میخوردم...
مامان بزرگ رو به زور با خودم همراه میکردم...اون بنده خدا هم با اون پا دردِش دنبال ِ من راه میُفتاد ُ یکی از اون نیمکت ها رو اشغال میکرد ُ با پیرزن های محله خوش ُ بِش میکرد.. { می دونین مامان بزرگ منو ی جور ِ خاص دوس داشت _نه ک نوه آخری بودم : دی_ منم خیلی دوسِش داشتم..اینو وقتی فهمیدم ک مُرده بود}
وقتایی رو به یاد آوردم ک مامانم از کارهای خطرناک منعم میکرد ُ منم گوشی واسه شنیدن نداشتم..از همون اول هم بچهی حرف گوش کنی نبودم : ) ..
همیشه با خودم فک میکردم هیچ وقت دلم نمیخواد برگردم به اون دوران...ولی امروز فهمیدم ک سخت در اشتباهم....
از #سانسور ِ احساسی خسته ام. . .
13 سال و 6 ماه و 11 روز و 2 ساعت و 25 دقيقه قبل