سلامي گرم در اين روز باروني ِ قشنگ ِ پاييزي به دوس جوناي خودم خوبين ؟ خوشين ؟ سلامتين ؟ مي دونيد من شما رو خعلي دوس دارم ؟ منم خوبم خدا رو شكر فقط دو تا ارائه دارم ُ هم اكنون نيازمند ياري سبزتان مي باشم يكيش در مورد (مديريت مالي ارائه خدمات فناوري اطلاعات ) .. ! بعديشم در مورد( shopping online يا همون خريد آنلاين) .. ! باتشكر
@خـانـوم ِمیکروب ِصـورتـی . . جزو خیلی خیلی خیلی معدود کسایی تو زندگیم هستی که هرچه قدر هم بی احساس و بی معرفت و بدجنس شم و سرد و یخ!واسه تو همون نگین همیشگیم نمیدونم چرا.فقط میدونم حسابت همیشه از بقیه جداست:* مرسی به خاطر دوستی ک بهم دادی و بودن همیشگیت
همون طور كه ميدونيد حدود يك هفته تا شروع ماه مبارك رمضان مونده ..
ماهي كه كه اون قدر بركت داره كه حتي نفس كشيدن هم عبادت محسوب ميشه ..
براي دوستاني كه نمي دونن يه توضيح كوچولو ميدم ..
همون طور كه گفتم ختم دسته جمعي هستش ..
هركس هر تعداد جز كه ميتونه بخونه تو پيغام خصوصي به من ميگه و بعد من خودم جزئي كه بايد بخونه رو به اون فرد اعلام ميكنم و با هم ختم قران رو انجام ميديم ..
دیشدین دیرین دین دین (آهنگ فوتبالیست ها)
تیم فوتبالِ دنبالر برای فصل جدید اسپانسر،بازیکن، مدیر برنامه، توپ جمع کن، مربی، کاپیتان و غیره می پذیرد! با ما تماس بگیرید! پایان آگهی بازرگانی
-----
این #فریبا بود که به سمت در می دوید و خودش را در بغل ِ...ها؟ نه ببخشید این آنا بود که... نه چیزه این کتی بود که می دوید و.... زهر مار! خفمون کردید! شهرام همونجوری که دم بوته ها وایساده بود به طرف فرهاد دوید و خودش را در بغل او انداخت!!!
چند دقیقه بعد همه دور آتشی که بطور #کپی-پیس در آن محل ظاهر شده بود، نشسته و در حالیکه عینک تیره زده بودند و بارانی های کارگاهی شان را به تن داشتند به یکدیگر نگاه می کردند.
#رضا@reza p دماغش را بالا کشید نقشه ی دره ی اورندو را روی زمین پهن کرد و در حالیکه وقتی به همه نگاه می کرد به به فرهاد نگاه می کرد! گفت: وضعیت فوق اضطراریه! از یه منبع موثق شنیدم تموم این نقشه برای این بود تا ما بتونیم یه کاری انجام بدیم !!!
ملت : صحیح است! صحیح است !
#رها@raha توسطِ دشمنانِ کوردل ربوده شده ! باید پیداش کنیم؛ بعد هم باید غول این مرحله که استر هستشو بکشیم تا بریم مرحله ی بعد! روشنه؟!...
رها روی زمین سرد و تاریک سلول می نشیند. احساس تنهایی چون بازویی بر گلویش چنگ می اندازد. برای شکستن سکوت حاکم بر سلول شروع به شعر خواندن می کند.
اتل متل توتوله
گاو حسن چه جوره....
.
.
.
من بــــــزغاله می خوااااام!
و گریه ی رها فضای سلول سرد را سرد تر می کند.روی دیوارها شعر ها و خط های زندانی های قبلی که در این سلول زندانی شده بودند دیده می شود.
من وقتی کتی - دوست همزاد - را می بینم که زیر درخت نارون فزیولوژی می خواند به اندازه ی یک موش صحرایی دلم می گیرد!
امضاء: فنچ
آه نی نی ! :ایکس
امضاء : آنا
ما #کپی-پیس بازی بیش نبودیم!
امضا: جمعی از کاربرانِ مخفی !
و...
رها یک تیکه گچ را با اندوه فراوان ! برمی دارد و شروع به نوشتن می کند.
آه، من چقدر بد بختم!
امضاء : رها
در همین اثنا صدایی از بلند گو بلند می شود.زندانی سلول شماره ی شونصد و شصت و شش ملاقاتی داری!
--------------اتاق ملاقات----------
رها پشت شیشه گوشی را برمی دارد و از آن طرف سیل عظیم ملاقاتی ها جاری می شود. فریبا چنگولاشو به شیشه می کشد و نازگل اشک چشماشو پاک می کند. #بهار@Bahar هم با ناراحتی یکی از آدامس هاشو باد می کند و توی شیشه می ترکاند. #صدف@♪★☂sadaf_daryayi☂★♪ هم یکی از نقاشی ها شو!( فقط تو صفحه عکسِ انریکه دیده می شه!)
از پشت شیشه نشون می دهد! ... #شادی @-shadi- یک عروسک زشت و بد ترکیب را بالا می آورد و ازپشت گوشی می گوید:
-ببین مَمَل رو برات آوردم!
عومل پشت صحنه:
ناگهان فرهاد صدایش را آرام می کند و می گوید:
- ما امشب ساعت 12 بیرون میاریمت!!
خوندم اونجارو
12 سال و 10 ماه و 20 روز و 8 ساعت و 39 دقيقه قبلبا سلام منم نمیتونم بهت کمکی بکنم
12 سال و 10 ماه و 19 روز و 19 ساعت و 12 دقيقه قبلكوفت

12 سال و 10 ماه و 19 روز و 10 ساعت و 36 دقيقه قبل
12 سال و 10 ماه و 19 روز و 9 ساعت و 13 دقيقه قبل
12 سال و 10 ماه و 19 روز و 9 ساعت و 11 دقيقه قبل