سلامي گرم در اين روز باروني ِ قشنگ ِ پاييزي به دوس جوناي خودم خوبين ؟ خوشين ؟ سلامتين ؟ مي دونيد من شما رو خعلي دوس دارم ؟ منم خوبم خدا رو شكر فقط دو تا ارائه دارم ُ هم اكنون نيازمند ياري سبزتان مي باشم يكيش در مورد (مديريت مالي ارائه خدمات فناوري اطلاعات ) .. ! بعديشم در مورد( shopping online يا همون خريد آنلاين) .. ! باتشكر
سلام .. قراره 313 نفر بشيم و از 10 روز مونده به ماه رمضون تا آخرش (40روز ) دعاي عهد و بخونيم ( از اذان تا 9 صبح ) و علاوه بر ظهور و سلامتي امام زمان ، حوايج جمع همه رو مد نظر بگيريم .. ميتونيد به دوستانتونم هم بگيد .. فقط هرچه زودتر به من خبر بدين چند نفر و خبر كردين .. : )
«-(¯` قسمتِ سوم #خوابگاهِ-مختلطِ-دنبالریون ´¯)-» .:. متنِ داستان همواره در 2 #دیـــدگـــاهِ اول زده خواهد شد .:. برای خواندنِ قسمت اول و قسمتِ دوم به لینکها مراجعه فرمایید!
هوا سرد بود ... باد می وزید ... پنجره باز بود ... روز بود ... ابرها تو آسمون بودن ... آدما رو زمین بودن ... یه فنچ داشتن قلقلی بود ... سرخ بود ... نه سفید بود ... می زدی زمین هوا می رفت ... ولی u=mgh پس سریع دوباره میومد زمین ! ... نویسنده داشت فضا سازی می کرد ! ... ملت داشتن این رولو می خوندن ... الان نویسنده داشت رو مخشون راه می رفت ... الان داشتن تو دلشون می گفتن تو چقدر شیرینی فریبا ! ... الان فریبا با نوک رفت تو شیکمشون !
ملت : فضا سازی بسه برو سراغ اصل مطلب !
فریبا : پیشنهادِ مدیریت اعظم بود فضا سازی کنم !
ملتِ دنبالر تا وقتی که مینی بوس قرمز رنگِ خوابگاه برسد ؛ دور هم تو تالار نشسته بودن و داشتن شعر می گفتن شعر می شنفتن . #کــتی@✔کتــ☾ــے ... : غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره ... آخر خط زندگی این نفسای آخره ... #شهرام @Phoinex " ه " بده !
شهرام : هر کی از مامانش قهر می کنه ... می خواد بیاد یه شبه خواننده شه ! بقال و چقال و کوپن فروش ... می خواد معروف یه شبه گنده شه ! ... #آنــا@آناهیتا " ه " بده .
<< یه ساعت بعد>>
آنا : #رضا@reza p " ه " بده !
رضا : هــعــی ! ... #حمید@یـ ـک آدمـ ـ " ی " بده !
حمید : بچه ها من تو کمپِ امتحانام از اونجا اس ام اس می زنم شما ادامه بدید من اومدم جبران می کنم !
ملت دنبالری در کف اینکه حمید کی گوشی خریده و شیرینی نداده ، مجلسو به هم می ریزن و شروع می کنن به سر و صدا کردن .
بعد منکرات می ریزه و برای کنترل کردن این شورش عظیم دنبالری جمعیت غیر آسلامی رو تفکیک می کنه ، مردا اینور زنا اونور !(کپی رایت بای سندی !)
.:. شیش ساعتُ سی دقیقه ی بعد ... کمپِ دره ی اورندو .:.
کتی به محضِ پیاده شدن از مینی بوس با شتاب شِديدي مي خوره زمين . از موجي كه در اثر اين ضربه ايجاد مي شه ، سر رضا كه داشت حركت تاييد رو مي رفت از تنش جدا مي شه و ميفته توي چاله اي كه از فرو رفتن کتی ، توي زمين ايجاد شده . کتی كه هيچ آسيبي نديده ، خاك شلوارش مي تكونه ، از چاله مياد بيرون و سر رضا رو پرت مي كنه واسه تنه اش !
- سَرم ، سر عزيزم !! من سردار رضا هستم ! من سَر دارم !
فریبا نگاهي به رضا مي اندازه ، نُچ نُچي مي كنه و سوزن نخ رو از جيبش در مياره و به دنبال چيز ديگه اي مي گرده . شاكي ، جيب خودش و بقيه رو زير و رو مي كنه .. سر انجام با موفقيت عينكشو از لاي موهاي #آنا مي كشه بيرون !!
- #الهه ، الهه ! پاشو @الهه
- چيه ؟ چه خبر شده ؟!
- مي خوايم بريم !
- كجا ؟!
- اردو !
- با #فرشاد ؟؟! @فرشاد
- عزيزم ، فراموش كن ! بخواب ! #آنـــا اين را گفت و به اعلاميه اي كه در دستش بود خيره شد .@anahita #فریبا با يك حركت تيز ، مثل هميشه ! ليوان آبي ظاهر و روي سر الهه خالي كرد !
- WoW ! بارون اومد ؟!
- اينو بخون !
آنـا اين را گفت و اعلاميه را به سمت الهه گرفت ...
>> اردوي تجسسي مخصوص اعضایِ خوابگاه
مكان : دره اورندو
تاريخ حركت : 25 جولاي
تاريخ برگشت : ؟!
امضا ؛ مدیریتِ اعظم >>
- Wow ، WoW ، واقعا WoW !
- الهه اينم تو اعلاميه بود ؟!
توهمي از فرشاد : ؟!
- باشه آقا تو اعلاميه بود !
- ايول ايول اردو ، مي ريم دريا ! #رضا@reza p اين را گفت ، تيوپش را زير بغلش زد و عينك آفتابي ملخيش را به بند كلاه حصيري اش آويزان كرد !
فریبا ، الهه و آنا مشغول جمع آوري وسايل رزمي خود براي تميرن بيشتر در اردو و هواي آزاد بودند ، #علیرضا@علیرضا هر چند دقيقه يك بار عكسي را از جيب ردايش در مي آورد ، به آن خيره مي شد ، ذوق سر تا پايش را فرا مي گرفت و دوباره عكس را در جيبش مي گذاشت ! #عباس مشغول فرافكني با زيپ ساكش بود ، فرشاد رو به الهه خيره شده بود و داشت سیمِ سرور را به جاي چوب درون شومينه مي انداخت . #پدر-بزرگ@پـدربـزرگـــ ایـرانـی ... 8 چند كتاب فلسفی را روي انبوه كتاب هاي چيده شده در ساكش جا مي داد ، #شهرام@شَـہ ـرامـ ـ و #نیما هم كه ساك خود را بسته بودند ، براي خالي نبودن عريضه مشغول ديدن دي.وي.دي نیما @Jangal بودند .
- کاربرهایِ ساده !
همه با تعجب به سمت @محمّدحسین#محمد-حسین برگشتند ؛
- مشكلي پيش اومده بِرودرِ من ؟!
- نه هاني ! ( ملت در اين صحنه : ! ( فقط دارم به حالتون افسوس مي خورم چون ممكنه هيچ وقت نبينمتون !
-جانم ؟!
- دقت نكردين تاريخ برگشت روي اعلاميه پاك شده بود ؟! دره اورندو جاي خطرناكيه ممكنه هيچ وقت برنگردين !
- برنگردين !؟ مگه تو با ما نمياي ؟!
-نه عزيز من ! من بايد براي پاره ای از تحقیقات بمونم ! ساري نمي تونم بيام !
- منم آمل نمي تونم بيام !
محمدحسین چشم غره اي به آنا رفت و از در سالن خارج شد .
همه بچه ها خيره به ديوار نگاه مي كردند ، هيچ كس ترسي كه در وجودش رخنه كرده بود را بروز نمي داد .
- هي بچه ها !
همه به سمت @خـانـوم ِمیکروب ِصـورتـی . .#نازگل برگشتند .
- همين الآن نيروهاي الهامي به من گفتند كه خود محمدحسین تاريخ رو پاك كرده بوده !
ملت : ايول آبجي دی:: !
فریبا لبخندي زد ؛
- تو خفنيت يه فنوني هست كه جوون ترايي مثل محمدحسین هنوز ياد نگرفتند !!
چند وقتی است که خسته ام! .. دلم هوای روز تعطیل کرده است... شاید نیاز باشد برای تعمیر دلم کاری بکنم! ... شاید دیوار های آن فرسوده شده باشد... دیگر فضای آن طاقت غوغا ندارد... . . . .
@خـانـوم ِمیکروب ِصـورتـی . . هجر تو ز درد و داغ دلگیرم کرد ... اندوه غم زمان زمین گیرم کرد.... گفتند که جمعه میرسی از کعبه .... این رفتن جمعه جمعه ها پیرم کرد
در انتهاى شبى دراز
در میان سوسوى آینهها
در سال مرگ برگهاى جوان
در پشت دیوارى از سکوت
مردى خواهد آمد
از جنس بلور
مردى که سکوتش، سبز
تنهایىاش، زیبا
و چشمهایش قشنگتر از نگاه نجیب شکوفههاست
مردى که بهترین ترانه خلقت را سر خواهد داد
اللَّه اکبر اللَّه اکبر اللَّه اکبر
مردى مىآید
مردى خواهد آمد
مردى از تبار گل یاس
@آلبالو خانومیツ بعضی ها را هرچقدر هـم که بخواهی ؛ "تمام" نمی شوند .... همش به آغوششان بدهکار میمانی ! حضورشان"گـرم" است ؛ سکوتشان خالی میکند دل ِآدم را ... آرامش ِ صدایشان را کم می آوری ! هر دم هر لحظه "کم" می آوریشان ... آخ که چقدر کم دارمت ....
خوندم اونجارو
12 سال و 10 ماه و 20 روز و 11 ساعت و 58 دقيقه قبلبا سلام منم نمیتونم بهت کمکی بکنم
12 سال و 10 ماه و 19 روز و 22 ساعت و 31 دقيقه قبلكوفت

12 سال و 10 ماه و 19 روز و 13 ساعت و 55 دقيقه قبل
12 سال و 10 ماه و 19 روز و 12 ساعت و 32 دقيقه قبل
12 سال و 10 ماه و 19 روز و 12 ساعت و 30 دقيقه قبل