سلامي گرم در اين روز باروني ِ قشنگ ِ پاييزي به دوس جوناي خودم خوبين ؟ خوشين ؟ سلامتين ؟ مي دونيد من شما رو خعلي دوس دارم ؟ منم خوبم خدا رو شكر فقط دو تا ارائه دارم ُ هم اكنون نيازمند ياري سبزتان مي باشم يكيش در مورد (مديريت مالي ارائه خدمات فناوري اطلاعات ) .. ! بعديشم در مورد( shopping online يا همون خريد آنلاين) .. ! باتشكر
اینکه بعـــــضی آدم هــا از "چشـــــم من" می افتن، اینکه بعــضی آدم هــا واسه من "تمـــــوم" می شن و دیگه راه برگشتی نیست ،ضعـــف من محـــسوب نمیشه . . این ضعـــــف اونــاست که قدر اعتــــــمادی که بهشــون داشتم رو نــــدونســتن ! و در نتیــجه کنار گذاشته می شن . .
حس های آدم...نیازهاش...دلبستگی هاش...دوست داشتن هاش...کینه و غم هاش...
وقتی مدتی غرقش هستی هیچ چیزیو نمی بینی..
قط میخوای دودستی بچسبی به حس اون روزها...
اما وقتی مدتی دور میشی..وقتی به جای اول شخص تبدیل
میشی به سوم شخص و از دور همه چیزو نگاه میکنی..
به خودت و همه ی اوون حس ها...
از خودت می پرسی این من بودم ،من بودم که حاضر بودم اینطور زجر بکشم؟
حاضر بودم رنج بکشم؟
گاهی باید دور شد...باید رفت بالا...
از اوون دور به همون اول شخص، به خودت نگاه کنی...
ببینی اصلا جایی که وایسادی چه شکلی ه...
ببینی چیزی که سرش میجنگی چقدر خوووبه؟پشیمونی نداره؟
گاهی باید دور شد...باید رفت بالا...
دلـت را بتـکان ...
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت ...
دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت ...
باز هم محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!
حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند ...
کافی ست؟
نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟
حالا این دل جای "او"ست
دعوتش کن
این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک "او"...
بعضـــی وقتا ....
حضــــور یه نفـــر بهت احساس امنیت و آرامش میده !
احساس زنده بودن و مهم بودن ؛
گاهی بدون اینکه چیزی بگی میفهمه حالتو ، درکت میکنه ....
اونوقت که دلت میخواد محکم بغلش کنی !
و بهش بگی: دوستت دارم و بخاطر همه چیز ممنـــــــــــــــــــون ... !!!
دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟
و ای کاش که این جمعه بیایی!
دل من تاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره،
مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟
تو کجایی؟ تو کجایی...
و تو انگار به قلبم بنویسی:
که چرا هیچ نگویند مگر این منجی دلسوز ، طرفدار ندارد ، که غریب است ؟
و عجیب است
که پس از قرن و هزاره
هنوزم که هنوز است
دو چشمش به راه است
و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش ، زیاد است
که گویند
به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد! و گویند چرا این همه مشتاق ، ولی او سپهش یار ندارد!
تو خودت!
مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی،
ز هجران و غمم ناله سرایی ، تو کجایی؟
تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟
باز گویی که مگر کاستی ای بُد ز امامت ، ز هدایت ، ز محبت ،
ز غمخوارگی و مهر و عطوفت
تو پنداشته ای هیچ کسی دل نگران تو نبوده؟
چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟
چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟
چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟
چه کسی راه به روی تو گشوده؟
چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد
چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...
و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی...
تو کجایی!؟ و ای کاش بیایی!
هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی...
هر زمان بود تفاوت ، تو رفتی ، تو نماندی.
خواهش نفس شده یار و خدایت ،
و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت ،
و به آفاق نبردند صدایت
و غریب است امامت
من که هستم ،
تو کجایی؟
تو خودت کاش بیایی به خودت کاش بیایی...!
خوندم اونجارو
12 سال و 10 ماه و 19 روز و 6 ساعت و 46 دقيقه قبلبا سلام منم نمیتونم بهت کمکی بکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 17 ساعت و 19 دقيقه قبلكوفت

12 سال و 10 ماه و 18 روز و 8 ساعت و 43 دقيقه قبل
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 7 ساعت و 20 دقيقه قبل
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 7 ساعت و 18 دقيقه قبل