یسری که میخواستم برم #کربلا، مامان دوستم گفت من انگشترمو زیر در حرم امام حسین گم کردم،رفتی یادت باشه نگاه بندازی شاید ببینیش،.منم ساده!باورم شد،نمیدونستم مَثَلِِ،،خلاصه چشمم که به در حرم افتاد یادم اومد،ولی چیزی ندیدم،بعد که برگشتم بهش گفتم جریانُ،اونام کلی بهم خندیدن،گفت قصد منم همین بود،اینکه تو به این بهونه به یادم باشی اونجا.
یییییه بار تنها بودم رفتم چای درست کردم بعد که خواستم برم چای بریزم دیدم یه سوسک گنده وسط آشپزخونس،دیدم الانه که کتری بسوزه،استرس گرفتم اما نمیشد برم اونور،سوسکه وسط خوسیده بود، خلاصه بعدش رفتم زنگیدم به مامان بیچاره که سرکار بود،بهش گفتم جریانو و بعدشم گفتم پاشو بیا الان کتری میسوزه،اونم کلی حرص خورد اخرشم گفت برو به دختر همسایه فلانی بگو بیاد بکشتش خلاصه هیچی منم زنگ زدم به دختر همسایه و اونم اومد،اصلنم از کارم خجالت نکشیدم قصه ی ما بسر رسید،سوسکه هم رفت زیر یخچال قایم شد
مهدکودَک که بودم،همیشه تو گروه سرودا و نمایشا شرکت داشتم،بعد یسری یه گروه #سُرود تشکیل دادن گفتن دخترا بلوز سفید با دامن قرمز و جوراب شلواری(ساپورت!)بپوشن،اونوقت من یه دامن کوتاه قرمز با خال های سفید داشتماخرشم همونو پوشیدم،تو گروه تابلو بودم
زرینتاج
12 سال و 11 ماه و 21 روز و 10 ساعت و 46 دقيقه قبلوای که آدم اگر عاشق شود دل از همه شوید،دست به گریبان شود
12 سال و 11 ماه و 17 روز و 18 ساعت و 58 دقيقه قبل