دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖

دخترِ زمستون. درباره »
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
زن - مجرد
امتیاز: 4901

دنبال‌شدگان

(939 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(613 کاربر)

گروه‌ها

(113 گروه)

بازدید

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖

عشق به هر لحظه می‌کند / بر همه موجود صدا می‌کند

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در چیزای خوب

ترش و !

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در خاطرات

یسری که میخواستم برم ، مامان دوستم گفت من انگشترمو زیر در حرم امام حسین گم کردم،رفتی یادت باشه نگاه بندازی شاید ببینیش،.منم ساده!باورم شد،نمیدونستم مَثَلِِ،،خلاصه چشمم که به در حرم افتاد یادم اومد،ولی چیزی ندیدم،بعد که برگشتم بهش گفتم جریانُ،اونام کلی بهم خندیدن،گفت قصد منم همین بود،اینکه تو به این بهونه به یادم باشی اونجا.

این ارسال را بازنشر کرده است.
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل

کاش منم همراهِش بودم.

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در خاطرات

یییییه بار تنها بودم رفتم چای درست کردم بعد که خواستم برم چای بریزم دیدم یه سوسک گنده وسط آشپزخونس،دیدم الانه که کتری بسوزه،استرس گرفتم اما نمیشد برم اونور،سوسکه وسط خوسیده بود، خلاصه بعدش رفتم زنگیدم به مامان بیچاره که سرکار بود،بهش گفتم جریانو و بعدشم گفتم پاشو بیا الان کتری میسوزه،اونم کلی حرص خورد اخرشم گفت برو به دختر همسایه فلانی بگو بیاد بکشتش خلاصه هیچی منم زنگ زدم به دختر همسایه و اونم اومد،اصلنم از کارم خجالت نکشیدم قصه ی ما بسر رسید،سوسکه هم رفت زیر یخچال قایم شد

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در سَــردِل

یلحظه به چندسال اینده فکر کردم:-( دلم گرفت اینکه...

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در دلنوشتِ دنبالریون

دارم تخمه میشکنم و میخونم،تفریح سالم!

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در دلنوشتِ دنبالریون

یِوقتایی حِس میکنم پُر از آرامشَم،پُر از خوشبختی.

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در رو مخ ..

اینایی که با پُستاشون آبرویِ بقیرو میبرن!حالا یا با خطاب و مستقیم،یا غیر مستقیم.،دیدم نسبت به این افراد بیشتر میشه تا او شخصیتی که تابلوش کردن.

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در فقط حرفایِ خودم

تردید!...تردید...تردید...

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در رو مخ ..

تَرس!

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل

@ωرویـטּ☺شوפֿوُشآבבنبآلر☺ بیا اینجا ببینم،، داداشتو دادی دسته غریبه؟؟خجالت بکش

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
images-4.jpeg ✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در خاطرات

مهدکودَک که بودم،همیشه تو گروه سرودا و نمایشا شرکت داشتم،بعد یسری یه گروه تشکیل دادن گفتن دخترا بلوز سفید با دامن قرمز و جوراب شلواری(ساپورت!)بپوشن،اونوقت من یه دامن کوتاه قرمز با خال های سفید داشتماخرشم همونو پوشیدم،تو گروه تابلو بودم

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در دلنوشتِ دنبالریون

دیگه باید برم خونمون،حس میکنم مامانبزرگم تنبل شده

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
کتابخانه های مدرن و لوازم خلاقانه کاربردی منزل.jpg ✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در اعترافگاه

اگه همه ی کتابای توی کتابخونه خونمونو مثله یه دختر خوب مینشستم میخوندم،الان یه عَلامه ای،فیلسوفی چیزی بودم