@❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁ باز اعصاب شدیاخو شاید آن باشیم اما مشغول کارمون باشیم نتونیم همه پستارُ بخونیم...مگه می شه بی تفاوت باشیم وقتی جیگرمونو در می آریبه جونِ خودم لایکات n برابرِ منِ تو ناراحت باشی من باید افسردگی بگیرم ببین من چقدر امیدوارممیون کلام چشمتم زدم نزنی به تخته
@فوژان اینم برای فوژانم..............شازده کوچولو که سیاره ی خودشُ گلشُ ترک کرده بود و به زمین اومده بود، به یه گلستان می رسه و می بینه تموم گل های گلستان شبیه گل اونن ..ناراحت می شه و گریه می کنه که چرا گلش بهش دروغ گفته که در کل دنیا،هیچ گــُلی شبیه اون نیست....................بعد از گلستان به روباه می رسه .....................
روباه در مواجه با شازده كوچولو و در خواست اينكه با او بازي كند، توضيح مي دهد كه نمي تواند بازي كند زيرا كه هنوز اهلي نشده است.
و بعد توضيح مي دهد كه اهلي شدن يعني ايجاد علاقه كردن و اين هم آدابي دارد و به آساني ميسر نيست. بايد مدت ها صبر كني و ساكت باشي زيرا كه همه سوء تفاهم ها زير سر زبان است.
و بعد فايده هاي يك همچو انتخابي را براي شازده كوچولو توضيح مي دهد.
"... اما اگر منو اهلي كردي هر دو تامان به هم احتياج پيدا مي كنيم. تو واسه من ميان عالم موجود يگانه اي مي شوي من واسه تو... اما اگر تو منو اهلي كني انگار كه زندگيم را چراغان كرده باشي. آن وقت صداي پايي را مي شناسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كند: ... صداي پاي تو مثل نغمه اي مرا از سوراخم مي كشد بيرون... تو موهات رنگ طلاست. پس وقتي اهليم كردي محشر مي شود! گندم كه طلايي رنگ است مرا به ياد تو مي اندازد و صداي باد را هم كه توي گندمزار مي پيچد دوست خواهم داشت... تو اگر دوست مي خواهي خب منو اهلي كن!..."
اما از معايب اين عشق يا اين اهلي شدن اين است كه وقت جدايي كار آدم به گريه خواهد كشيد. با اين همه براي اينكه روي زمين تنها نباشي مي تواني اين را هم به جان بخري.
شازده كوچولو در فراز و فرود اين آشنايي عاشقانه با روباه است كه مي فهمد يك گلي هست كه اهلي اش كرده است. و فرق گل خودش را با آن گل هاي ديگر گلستان مي فهد و تازه اين را مي فهمد كه گلش در ميان همه عالم موجود يگانه اي است زيرا كه او را اهلي كرده است. و اين تنها گلي است كه او را اهلي كرده است. سپس زماني كه آماده خداحافظي از روباه مي شود و روباه به گريه مي افتد سراغ گلستان گل مي رود تا به آنها بگويد كه چقدر با گل او متفاوت هستند.
"... خوشگليد اما خالي هستيد... براتان نمي شود مرد... گل من به تنهايي از همه شما سر است... چون كه او گل من است..."
و در بازگشت است كه در صحنه خداحافظي روباه رازي را با او در ميان مي گذارد و اين هديه وقت گذاشتن براي عشق است. اگر چه شازده كوچولو در مدت زماني كه روباه را اهلي كرده است خودش اين راز را فهميده است. جز با چشم دل هيچ چيز را چنان كه بايد، نمي توان ديد." نهاد و گوهر را چشم سر نمي بيند... ارزش گل تو به اندازه عمري است كه به پاش صرف كرده اي... نبايد فراموش كني كه تو تا زنده اي نسبت به چيزي كه اهلي كرده اي مسئولي. تو مسئول گلتي..."
"... من سبك مغز بودم. ازت عذر مي خواهم. سعي كن خوشبخت باشي... خب ديگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از اين موضوع خب دار نشد تقصير من است... اما تو هم مثل من بي عقل بودي..."
و بعد شازده كوچولو مي رود به دور ها و گل را تنها مي گذارد.
شازده كوچولو فرار مي كند. از عشق... از اين كه يك گل سرخ كه مهمان نا خوانده اخترك اوست همه اختركش را عطراگين مي كند ولي دل شازده كوچولو را مي شكند و او وادار مي شود كه از اين عشق فرار كند.
اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی میکند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستارهرا تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!» این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!
آن ها عاشق عدد و رقم اند . وقتی با آن ها از یک دوست تازه تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره ی چیزهای اساسی اش سوال نمی کنند و هیچ وقت نمی پرسند « آهنگ صداش چطور است ؟ چه بازی هایی را بیشتر دوست دارد ؟ پروانه جمع می کند یا نه ؟ » – می پرسند : «چند سالش است ؟ چند تا برادر دارد ؟ وزنش چقدر است ؟ پدرش چقدر حقوق می گیرد ؟ » و تازه بعد از این سوال ها است که خیال می کنند طرف را شناخته اند . »
کهنه صرّافان دنیا از تصرّف می خورند
13 سال و 3 ماه و 12 روز و 14 ساعت و 21 دقيقه قبلاز عدالت می نویسند، از تخلّف می خورند
می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است
دوستان خوب من تنها تأسّف می خورند!
این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟
ناقدان از سفرۀ چرب تعارف می خورند
عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند
عارفان هم دزدکی نان تصوّف می خورند
یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!
کلفت دین اند و دنیا، از تکلّف می خورند
آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند!