بر پرده هاي در هم اميال سر كشم نقش عجيب چهره يك ناشناس بود نقشي ز چهره يي كه چو مي جستمش به شوق پيوسته ميرميد و به من رخ نمي نمود يك شب نگاه خسته مردي بروي من لغزيد و سست گشت و همانجا خموش ماند تا خواستم كه بگسلم اين رشته نگاه قلبم تپيد و باز مرا سوي او كشاند نو ميد و خسته بودم از آن جستجوي خويش با ناز خنده كردم و گفتم بيا بيا راهي دراز بود و شب عشرتي به پيش ناليد عقل و گفت كجا مي روي كجا راهي دراز بود و دريغا ميان راه آن مرد ناله كرد كه پايان ره كجاست چون ديدگان خسته من خيره شد بر او ديدم كه مي شتابد و زنجيرش به پاست
غمی به دل دارم...
13 سال و 21 روز و 16 ساعت و 37 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 17 روز و 21 ساعت و 24 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 14 روز و 4 ساعت و 42 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 13 روز و 10 ساعت و 44 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 2 روز و 12 ساعت و 33 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!