†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
بازی با کلمات و دِل واژه ...
دهانم را بسته گوش هایم را تیزتر می کنم تا بشنوم درد را...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
ممکن از ناممکن می پرسد : «خانه ات کجاست؟» پاسخ می دهد : ... «در رویاهای یک ناتوان.....!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
در زمانی که بر خاک غلطید از تگرگ سحرگاهی، آن برگ، زیر لب، تند، باباد می گفت: زنده بادا، زندگانی! مرگ برمرگ مرگ بر مرگ!
بازی با کلمات و دِل واژه ...
دیگر تمام صفحه ها معتاد نامت اند...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
شبیه کشتی طوفان زده ام که چشم انتظار ناجی است ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
گفتم ای فال فروش لای این بستۀ فال " مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید " هم داری؟ گفت: اگر بود کسی فال فروشی می کرد ؟!
غمی به دل دارم...
13 سال و 21 روز و 21 ساعت و 10 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 18 روز و 1 ساعت و 57 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 14 روز و 9 ساعت و 16 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 13 روز و 15 ساعت و 17 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 2 روز و 17 ساعت و 6 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!