هذيان با آيينه
بشکن ای آینه شاید اگر تو من رو بشکنی دیگه دیگران دلشان نیاید من و بشکنن
هذيان با آيينه
آیینه : پیر شده ای دختر........
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
امروز دوم فروردین بابای منم دومین برادر خانواده امروز 30 نفر ریختن خونمون د بخور از12ظهر تا6بعد از ظهر ،اونها رفتن پسرخاله و فرزندان3ساعت اومدن نشستن رسما سرویس شدم یکی نیست بگه بابا بیخیال عید
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی / از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
گاهی گمان نمی کنی ولی می شود، گاهی نمی شود، نمی شود که نمی شود؛ گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است، گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود؛ گاهی گدای گدای گدایی و بخت با تو نیست، گاهی تمام شهر گدای تو می شود...(دکتر شریعتی)
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
صدایی شنیدم در پستوی کلام سکوت بود که آواز سر داده بود در همان تنهایی بود که دستی اشکهایم را پاک کرد سکوتم شکست وخدا آری وخدا آزادانه به کلام بنده اش گوش داد (خودم)
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
نمخوام بخوابم میترسم امروزم تموم بشه و فردا دوباره مجور باشم لحظه های انتظار اومدنت رو بشمارم دیگه از روز شماری خسته شدم
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
نه اشک نمی ریزم دود سیگارم چشم هایم را سوزاند