@امیر (رهگذر) حضور هیچکس در زندگی ما اتفاقی نیست خداوند در هر مکان وهر زمان رازی را نهفته است خوشا ان روز که بفهمیم راز این حضورهارا ...! ................
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.
دلــــــــــــم گـــــــــــــــرفته اســــــــــت ... نه اینــــــــــــکه کسی کـــــــــــــاری کـــــــــرده باشد نه ... من آنقدر آدم گریز شده ام که کســــــی کارش به اطـــــــــــــراف من هم نمی رسد.. دلم گرفتـه است که آنچه هســــتم را نمی فهمند ... و آنچه هســـــــتند را میپذیرم ... و دنـــــــــــیـا هم به رویـــــــــــش نمی آورد این تنـاقض را
چشمهايش خيس بودند! گفت تا به صبح در هجرت گريسته ام! و من "ساده" ايمان اوردم به ايمانش!!! و چه دير فهميدم چشمهاي او ان شب بي چتر زير باران مانده بودند!!! @nila
بی خیال تمام قفسهای دنیا......................................................................................................این گوشه کز کرده ام و به پرواز فکر می کنم............!!