Jangal
گفت: احوالت چطور است؟... گفتمش: عالی است مثل حال گل!.... حال گل در چنگ چنگیز مغول
Jangal
در مسجد اگر چه با نیاز آمده ام...حقا که نه از بهر نماز آمده ام... اینجا روزی سجاده ای دزدیدم... آن کهنه شدست باز باز آمده ام
Jangal
به مامانم میگم کَکِت نگزه،من اصلا برام مهم نیست.فهمیدم که فهمیدم... میگه تو میگی کَکِت نگزه،ولی جگر من آتیش گرفته. میگم منم بودم کَکِت نگزه ... و من خودم در حال شعله کشیدنم...
Jangal
دوست داری... راه رفتن زیر باران را... در خیابان های بی پایان تنهایی... دست خالی بازگشتن... از صف طولانی نان را... در اتاقی خلوت و کوچک...رفتن و برگشتن و گشتن
Jangal
عزیزم من به گاو بودن خودم اعتراف دارم... شما ما رو چیزی فرض نکن
ممنونم مریم عزیز... مثل همیشه خیلی خیلی لطف داری دیگه...
14 سال و 3 ماه و 11 روز و 21 ساعت و 56 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 9 روز و 1 ساعت و 22 دقيقه قبل10 ماه قـــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــل
13 سال و 5 ماه و 9 روز و 1 ساعت و 10 دقيقه قبلخیلی دوس دارم این ُ
13 سال و 5 ماه و 9 روز و 1 ساعت و 1 دقيقه قبلمنم
13 سال و 5 ماه و 9 روز و 59 دقيقه قبل